حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۵ بازديد


فقيهي بر افتاده مستي گذشت
به مستوري خويش مغرور گشت
ز نخوت بر او التفاتي نكرد
جوان سر برآورد كاي پيرمرد
تكبر مكن چون به نعمت دري
كه محرومي آيد ز مستكبري
يكي را كه در بند بيني مخند
مبادا كه ناگه درافتي به بند
نه آخر در امكان تقدير هست
كه فردا چو من باشي افتاده مست؟
تو را آسمان خط به مسجد نبشت
مزن طعنه بر ديگري در كنشت
ببند اي مسلمان به شكرانه دست
كه زنار مغ بر ميانت نبست
نه خود مي‌رود هر كه جويان اوست
به عنفش كشان مي‌برد لطف دوست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد