دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۴ ۳۵ بازديد
الا يا ايها الساقي! ز مي پُر ساز جامم را
كه از جانم فرو ريزد، هواي ننگ و نامم را
از آن مي ريز در جامم كه جانم را فنا سازد
برون سازد ز هستي، هسته نيرنگ و دامم را
از آن مي ده كه جانم را ز قيد خود رها سازد
به خود گيرد زمامم را، فرو ريزد مقامم را
از آن مي ده كه در خلوتگه رندان بيحرمت
به هم كوبد سجودم را، به هم ريزد قيامم را
نبودي در حريمِ قدسِ گلرويان ميخانه
كه از هر روزني آيم، گلي گيرد لجامم را
روم در جرگه پيران از خود بيخبر، شايد
برون سازند از جانم، به مي افكار خامم را
تو اي پيك سبكباران درياي عدم، از من
به دريادارِ آن وادي، رسان مدح و سلامم را
به ساغر ختم كردم اين عدم اندر عدم نامه
به پيرِ صومعه برگو: ببين حُسن ختامم را
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد