غزل شمارهٔ ۶۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۶۱

۳۶ بازديد


دل‌هاي مردمان به نشاط جهان خوش‌ست
در دل مرا غمي‌ست كه خاطر به آن خوش‌ست
چون نيست خوش‌دل از تن زارم سگ درش
سگ بهتر از كسي كه به اين استخوان خوش‌ست
خوش نيست چشم مردم بيگانه جاي يار
چون يار من پري‌ست ز مردم نهان خوش‌ست
از درد ناله كردم و درمان من نكرد
گويا دلش به درد من ناتوان خوش‌ست
سلطان ملك هستي باشد خيال دوست
اين سلطنت به كشور ما جاودان خوش‌ست
ناصح عمارت دل ويران ما مكن
بگذار تا خراب شود، كان چنان خوش‌ست
بر آستان يار هلالي نهاد سر
او را سر نياز بر آن آستان خوش‌ست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد