بخش ۲۱ - ديدار شاه از بام در شب ماه روشن

۳۷ بازديد


آمد و جا گرفت بر لب بام
روي بنمود همچو ماه تمام
آمد و بر كنار بام نشست
ديد درويش را كه رفته ز دست
رخ به خوناب ديده مي‌شويد
با دل غم‌كشيده مي‌گويد:
كارم از دست شد چه كارست اين؟
الله! الله! چه كار و بارست اين؟
آه ازين بخت و طالعي كه مراست
واي ازين عمر ضايعي كه مراست
تا به كي سينه پاره پاره كنم؟
واي من! واي من! چه چاره كنم؟
چاك چاكست دل به خنجر و تيغ
حيف! حيف از دلم! دريغ! دريغ!
آه! ازين بخت و طالعي كه مراست
واي! ازين عنر ضايعي كه مراست
من كيم؟ آن كه شمع بزم افروخت
شعله‌اي جست و خانمانم سوخت
من كيم؟ آن كه آب حيوان جست
بر لب چشمه دست از جان شست
من كيم؟ آن كه رنج هجران برد
سير ناديده روي جانان، مرد
نيست غير از وصال او هوسم
آه! اگر من به وصل او نرسم
گر نميرم درين هوس فردا
كار من مشكلست پس فردا
شاه چون گوش كرد زاري او
بهر تسكين بي‌قراري او
گفت: برخيز و اضطراب مكن
غم فردا مخور، شتاب مكن
زان كه من بعد ازين چه صبح و چه شام
آيم و جا كنم به گوشهٔ بام
بر لب بام قصر بنشينم
تا گروه كبوتران بينم
تو هم از دور سوي من مي‌بين
در و ديوار كوي من مي‌بين
اي خوش آن دم كه دوست دوست شود!
يار آن كس كه يار اوست شود
روي خود آورد به جانب دوست
طالب او شود كه طالب اوست
عشق با يار دل‌نواز خوش‌ست
بلكه معشوق عشقباز خوش‌ست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد