بخش ۲۲ - در صفت كبوتربازي شاه و نظاره كردن درويش

۴۶ بازديد


صبح چون ريخت دانهٔ انجم
آسمان گشت تير و مشعله دم
باز سبز آشيان زرين پر
كرد آهنگ چرخ بار دگر
سوي بام كبوتر آمد شاه
بر فراز فلك برآمد ماه
طرفه بامي، چنان كه بام فلك
خيل خيل كبوتران چو ملك
در پريدن بلند پايهٔ او
چون هما ارجمند سايهٔ او
قدح آب او ز چشمهٔ مهر
ارزنش از ستاره‌هاي سپهر
تا مگر شه به دست گيرد ني
بسته از جان كمر به خدمت وي
شاه بالاي سر كبوتر او
چون سليمان و مرغ بر سر او
هر زمان گشته برسرش جمعي
همچو پروانه بر سر شمعي
پيكر هر يك از لطافت پر
نازنين لعبتي پري پيكر
هر نگارين او نگاري بود
هر سفيدش سمن‌عذاري بود
داغ‌ها مشك‌فام و عنبربوي
چون سر نوعروس مشكين موي
چسنيش بس كه نازنيني داشت
صورت لعبتان چيني داشت
بس كه بغداديش نكو افتاد
طرفه‌تر شد ز طرفهٔ بغداد
سايه‌هاي كبوتران دو رنگ
بر زمين نقش كرده شكل پلنگ
همه بر گرد شاه طواف‌كنان
همه در پيچ و تاب چرخ‌زنان
چون به دستور خود كبوترباز
به دهان و به دست كرد آواز
سوي گردون به يك زمان رفتند
همچو پروين به آسمان رفتند
شاه بر جست و ني گرفت به دست
نعره‌اي چند زد، بلند، نه پست
غرض آن داشت شاه نيك‌انديش
كه خبردار گردد آن درويش
روي خود سوي قصر شاه كند
جانب ماه خود نگاه كند
چشم او خود به جانب شه بود
زان همه كار و بار آگه بود
از دل و جان دعاي شه مي‌گفت
گه نظر مي‌نمود و گه مي‌گفت
اي دل من فتاده در دامت
مرغ جانم كبوتر بامت
كاش من هم كبوتري بودم
صاحب بال و پري بودم
تا بر آن گرد بام مي‌گشتم
بر سرت صبح و شام مي‌گشتم
تنم اين‌جا اسير قيد شده
دل به آن بام رفته صيد شده
كوي تو همچو كعبه محترم‌ست
مرغ بامت كبوتر حرم‌ست
از دلم خاست دود و آتش آه
گشت خيل كبوتر تو سياه
بس كه از ديده ريخت اشك اميد
خيل ديگر ازو شدند سفيد
جگري‌هاي خود كه مي‌نگري
همه از خون دل شده جگري
مست چون بلبل‌ند و سرخ چو گل
گوييا هم گل‌ند و هم بلبل
رنگ ايشان ز اشك آل من‌ست
پر هر يك گواه حال من‌ست
چيست چشم كبوترت پرخون؟
از چه روي گشت پاي او گلگون؟
حال من ديد و ديده پرخون شد
پا به خوناب ديده گلگون شد
او درين حال و شاه بر لب بام
با رخ همچو ماه كرده قيام
تا چو از دور بيند آن مسكين
شود او را ز ديدنش تسكين
بود در عين عشق‌بازي خويش
واقف از عشق‌بازي درويش
شاه تا عشق بازيي نكند
با گدا دل‌نوازيي نكند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد