بخش ۲۳ - سر راه گرفتن رقيب درويش را

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۳ - سر راه گرفتن رقيب درويش را

۳۵ بازديد


چند روزي كه شاهزادهٔ عصر
آمد و جا گرفت بر لب قصر
آن گدا رو به قصر شه مي‌كرد
بر در و بام او نگه مي‌كرد
به هواي شه و نظارهٔ بام
ماند سر در هوا سحر تا شام
جز به سوي هوا نمي‌نگريست
هيچ بر پشت پا نمي‌نگريست
در هوا بس كه بود واله و مست
خلق گفتندش آفتاب‌پرست
تا به جايي رسيد گفت و شنفت
كه رقيب آن شنيد و به اوي گفت
اين گدا از خداي نوميدست
قبلهٔ او جمال خورشيدست
كافرست و ز اهل ايمان نيست
كفر مي‌ورزد و مسلمان نيست
خورد درويش بي‌گنه سوگند
به خدايي كه هست بي‌مانند
اوست خورشيد و عشق لايق اوست
همه ذرات كون عاشق اوست
پيش خورشيد او حجابي نيست
غير او هيچ آفتابي نيست
شد معين ميان دشمن و دوست
كه به عالم خدپرست خود اوست
باز خود را به كوي شاه افگند
وز كف خصم در پناه افگند
ليك طفلان كوچه و بازار
باز جستندش در پي آزار
هر طرف مي‌شدند سنگ به دست
كه: كجا رفت آفتاب‌پرست؟
هر كه كردي به آن طرف آهنگ
تا زند بر گداي مسكين سنگ
سنگ ازان آستان شه كندي
بردي و خود به سويش افگندي
گفت از سنگ بينم آزاري
سنگ آن آستان بود ياري
بس كه طفلان زدند سنگ برو
عرصهٔ شهر گشت تنگ برو
به ضرورت ز شهر بيرون جست
كنج ويرانه‌اي گرفت و نشست
چون به ويرانه ساخت مسكن خويش
پيرهن چاك كرد بر تن خويش
كه من مرده پيرهن چه كنم؟
مرده گر نيستم، كفن چه كنم؟
هر زمان خاك ريخت بر سر و تن
كين چه عمرست؟ خاك بر سر من
يك سر مو نكاست ناخن خويش
خواست ناخن زند به سينهٔ ريش
موي ژوليده را گذاشت به سر
بلكه مويي ز سر نداشت خبر
با خود از بيخودي سخن مي‌كرد
گله از بخت خويشتن مي‌كرد
كه رساندي سرم چرخ برين
بازم از آسمان زدي به زمين
گر به من لحظه‌اي وفا گردي
هم در آن لحظه صد جفا كردي
حد جور و جفا همين باشد
بارك الله! وفا همين باشد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد