بخش ۳۱ - رفتن درويش به صحرا و ساكن شدنش در كوهي و منتظر بودنش به مقدم شاه

۳۷ بازديد


بود كوهي و بوالعجب كوهي
كوه دردي و كان اندوهي
تيغ بر فرق ماه و مهر زده
سنگ بر شيشهٔ سپهر زده
دل سختش به عاشقان در جنگ
از پي جنگ دامنش پر سنگ
تيغ او بس كه خلق را كشته
شده از كشته گرد او پشته
در بهاران كه سيل گلگون بود
سيل او آب چشم پرخون بود
گشت درويش با غم و اندوه
به صد اندوه ساكن آن كوه
هر گه از هجر يار ناليدي
كوه از اين نالهٔ زار ناليدي
ناله برخواستي ز هر سنگي
رفتي آن ناله تا به فرسنگي
گريه چون كردي از سر اندوه
دجلهٔ خون روان شدي از كوه
كله كوه چشمه‌سار شدي
دامن دشت لاله‌زار شدي
بس كه با آهوان قرار گرفت
انس با وحش كوهسار گرفت
آهوان رام او شدند همه
او شبان گشت و آن گروه رمه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد