بخش ۴۲ - در صفت خزان و وفات كردن خسرو

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴۲ - در صفت خزان و وفات كردن خسرو

۳۵ بازديد


اين بود اقتضاي ليل و نهار
كه رسد افت خزان و بهار
شاخ سبزي كه رفته بر افلاك
چهرهٔ زرد خود نهد بر خاك
باز چون وقت برگ‌ريز آمد
لشكر سبزه در گريز آمد
مرغ، بي گل ز نغمه شد خاموش
با كه گويد سخن چو نبود گوش
بلبل از بوستان شد آواره
گل صد برگ شد به صد پاره
پشت طاقت بنفشه را خم شد
بهر خود در لباس ماتم شد
قمري از ناله و خروش بماند
سوسن ده زبان خموش بماند
گل شد و خارها به گلشن بماند
اطلس از دست رفت و سوزن ماند
رنگ نارنج زعفراني شد
اشك عناب ارغواني شد
روي مه را گرفت پردهٔ گرد
بلكه در پرده رفت با رخ زرد
نار را پرده‌هاي دل خون شد
پاره پاره ز ديده بيرون شد
سيب از بهر گرمي و سردي
كرد پيدا كبودي و زردي
پسته از شاخ سرنگون افتاد
مغزش از استخوان برون افتاد
زخم‌ناك و شكسته شد بادام
چشم‌زخمي رسيدش از ايام
خوشهٔ پاك تاك از سر تاك
دانهٔ لعل درفكند به خاك
بر سر شاخ برگ و بار نماند
در گلستان به غير خار نماند
در چنين موسمي كه خسرو گل
رفت و مرد از فراق او بلبل
خسر از عرصهٔ ممالك خويش
سفر آخرت گرفت به پيش
گاه در تاب بود و گه در تب
دلش آمد به جان و جان بر لب
در عرق روي زردش از تب و تاب
همچو برگ خزان ميانهٔ آب
شد تنش چو كمان بر آن رگ و پي
استخواني و پوستي بر وي
بس كه از درد دل به جان آمد
دلش از درد در فغان آمد
درد او لحظه لحظه افزون شد
عاقبت حال او دگرگون شد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد