بخش ۴۵ - بر تخت نشستن شاه و توفيهٔ عهد با درويش

۳۶ بازديد


دور او همچو دور مي خوش بود
همه عالم به دور وي خوش بود
هيچ كس را به دل غباري نه
هيچ خاطر به زير باري نه
دل مظلوم از غم آسوده
جان ظالم ز غصه فرسوده
شحنه چون زلف دلبران در تاب
فتنه چون بخت عاشقان در خواب
ملك را زحمت خراج نبود
خلق را هيچ احتياج نبود
كس به سودا و سود كار نداشت
غير سوداي زلف يار نداشت
از سپاهي در آن خجسته زمان
در كشاكش نبود غير كمان
كس به دورش نبود زار و نزار
مگر آن كس كه بود عاشق زار
گر كسي بي‌نوا شدي ناگاه
چون شدندي ز حال او آگاه
بس كه هر كس نواختي او را
منعم دهر ساختي او را
بود شه را عنايتي كه مپرس
بر رعيت رعايتي كه مپرس
آفرين خداي بر پدري
كه ازو ماند اين‌چنين پسري
ابر رحمت نثار آن صدفي
كه بود گوهرش چنين خلفي
آن درخت كهن به كار آيد
كه نهالي ازو به بار آيد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد