بخش ۴۷ - به وصل رسيدن درويش و دوري او بار ديگر به جور رقيب

۳۴ بازديد


گفت راوي كه شاه هر نفسي
آن گدا را همي نواخت بسي
خبر آمد كه از فلان كشور
بر سر شاه مي‌رسد لشكر
بي‌شمارست لشكر دشمن
پاي تا سر نهفته در آهن
شاه بايد كه فكر كار كند
دفع آن خيل بي‌شمار كند
شاه بايد كه لشكر انگيزد
در سواري چو گرد برخيزد
چو از اين قصه شد رقيب آگاه
رفت و گفت از سر حسد با شاه
نزد ارباب عقل معلوم‌ست
كه نظر سوي ناكسان شوم‌ست
هر كه را بخت بد ز پا انداخت
ديگرش سر بلند نتوان ساخت
حذر از قوم بخت‌برگشته
كه چو خويشت كنند سرگشته
يارب اين سفله از كجا آمد؟
كه به سر وقت ما بلا آمد
اين سخن گفت و كرد محرومش
بهره اين داد طالع شومش
عاشق از وصل چون جدا افتاد
دست بر سر زد و ز پا افتاد
گفت باز اين چه حالت‌ست مرا
اين چه رنج و ملالت‌ست مرا
اگر از ابر فتنه بارد سنگ
آرد آن سنگ بر سرم آهنگ
اگر از دشت فتنه رويد خار
خلد آن خار بر دلم صد بار
چشم من گر به گل نظر فگند
گل شود خار و در دلم شكند
دست من گر به كف سبو گيرد
مي‌شود خون و در گلو گيرد
گر روم سوي چشمه در ظلمات
شربت مرگ گردد آب حيات
گر زنم گاك تا به راه افتم
گام اول درون چاه افتم
بختم از چاه گر برون فگند
باز في‌الحال سرنگون فگند
آه! ازين بخت واژگون كه مراست
واي از اين طالع نگون كه مراست
عدم من به از وجود من‌ست
گر بميرم هنوز سود من‌ست
آمد از شوق مرگ جان به لبم
مي‌دهم جان و مرگ مي‌طلبم
تا كي افغان ز من برون آيد
كاشكي جان ز تن برون آيد
از نفس‌هاي گرم سوخت تنم
كو اجل تا دگر نفس نزنم
نيست هرگز از نشاط در دل من
گويي از غم سرشته شد گل من
دور گردون ز من چه مي‌خواهد
كه تنم را چو كاه مي‌كاهد
داد مانند كاه بر بادم
زان به گردون رسيد فريادم
چرخ پيرست روز و شب گردان
تا كند حمله با جوانمردان
خويش را صبح و شام زيب دهد
همه آفاق را فريب دهد
راست گويم؟ كج‌ست فطرت او
راستي نيست در جبلت او


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد