مخمس بر غزل سعدي

مشاور شركت بيمه پارسيان

مخمس بر غزل سعدي

۳۹ بازديد


اي گل، همه وقت اين گل رخسار نماند
وقتي رسد آخر كه بجز خار نماند
تاراج خزان آيد و گلزار نماند
اين تازگي حسن تو بسيار نماند

دايم گل رخسار تو بر بار نماند

ديدار تو نيك و همه كس طالب ديدار
تو يوسف مصري و همه شهر خريدار
سوداي تو دارند همه بر سر بازار
بازار تو را هست خريداري بسيار

من صبر كنم تا كه خريدار نماند

دادست خدا حسن و جمال از همه پيش‌ت
اين سركشي و ناز بود از همه بيش‌ت
هرچند كه هستند ز بيگانه و خويشت
بسيار غلامان كمربسته به پيشت

روزي شود اي دوست كه ديار نماند

اي كافر پرعشوه و اي دلبر طناز
يك چشم زدن و انكني چشم خود از ناز
هر لحظه كني عشوه و ناز دگر آغاز
تا چند كني ناز؟ كه تا چشم كني باز

از عشق من و حسن تو آثار نماند

تا چند به خون‌ريز هلالي شده‌اي تيز؟
از عشق بينديش و ز آزار بپرهيز
شوخي مكن و تند مشو، عشوه مينگيز
مشكن دل سعدي، كه ازين باغ دلاويز

چون گل برود جز الم خار نماند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد