دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۴۶ ۳۶ بازديد
مثل خلط خون آلود از گلوي بيماري
تف شده به اين دنيا زندگي تكراري
فصل آجر و سنگ است فرصت غزل تنگ است
لحظه اي كه مي ميرد آدمي بناچاري
تيك تاك يك ساعت مي شماردم معكوس
تا سقوط دستانم در چهار ديواري
روي صفحه گوشي سطرهاي ناممكن
خط خون مرگي گم با پيام تكراري
پرده را كه بر داري پشت پنجره مرگ است
زل زده به چشمانم بين خواب و بيداري
روي كاغذ كاهي جاي واژه ها خون است
بوي مرده سطري شام اين عزاداري
"حديث افشار"
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد