قصيده شماره ۳۹ - قصيده

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۳۹ - قصيده

۳۴ بازديد


چه در گوش گل گفت باد خزاني
كه انداخت از سر كلاه كياني
ز بالاي اشجار از باد دستي
نسيم خزان مي‌كند زر فشاني
به تاراج برگ درختان ز هر سو
كند موذي باد موشك دواني
شده برف ظاهر به فرق صنوبر
چو دستار بر تارك مولتاني
از آن چهره شد سرخ برگ رزانرا
كه خوردند سيي ز باد خزاني
ز يخ آب را لوح سيمين به دامن
چو طفلي كه دارد سر درس خواني
چو بلبل نظر كرد كز لشكري دي
گل افتاد از مسند كامراني
كفن كرد از برف بر خود مهيا
كه بي او نمي‌خواهم اين زندگاني
ببين گردش دور و طور زمان را
به گردش درآور مي ارغواني
مي كهنه و نو خطي را طلب كن
كه حظ يابي از نوبهار جواني
سبك باش و بردار رطل گران را
كه از دل برد بار محنت گراني
به دست آر تا مي‌توان جام باده
مده عشرت از دست تا مي‌تواني
به ياران جاني دمي خو بر آور
كه عيشي‌ست خوش بزم ياران جاني
خوش آن شيشه كز وي درخشان شود مي
چو ميناي چرخ و سهيل يماني
كه در بزم عشرت به گردش درآري
به كامت شود گردش آسماني
چه شادي ازين به كه در بزم عشرت
نشيني و ساقي برابر نشاني
رساني دماغ از شراب دمادم
سرود پياپي به گردون رساني
قدح چون حريفان مي‌كش به مجلس
نبندد لب از خنده كامراني
چو مستان ز تأثير آهنگ مطرب
كند چشم ميناي مي خونچكاني
به سازنده دف آورد روي در روي
نوازنده با ني كند همزباني
مقارن به فرياد گردد كمانچه
چو از تير غم خصم صاحبقراني
چه صاحبقراني كه او را قرينه
نگرديده موجود را دار فاني
علي ولي والي ملك هستي
كه دانش بناي جهان راست باني
زحل گر به درگاه قصر رفيعش
نورزد نكو شيوه پاسباني
فلك از شهاب و هلالش كند غل
به شكل غلامان هندوستاني
به گلخن وزد گر نسيمي ز لطفش
ز لطف نسيمش كند گلستاني
و گر باد قهرش وزد سوي گلشن
درخت گل آيد به آتش فشاني
گر از عرش اعلا شود زاغ كيوان
ز سد پايه برتر ز عالي مكاني
كجا با هماي سر بارگاهش
تواند زدن لاف هم آشياني
پر فرق گردنكشان سپاهش
كند خسرو مهر را سايباني
اگر زاغ بر بام قصرش نشيند
كند با زحل دعوي توأماني
عجب نبود از بارگاه رفيعش
اگر كهكشانش كند پاسباني
تويي آن گرانمايه در گرامي
كه چون جوهر اولت نيست ثاني
سمند بلندت به قطع مراحل
كند با كميت فلك همعناني
در آن دم كه گلگون چو برق جهنده
به خون ريز دشمن به ميدان جهاني
هماي ظفر بر سرت گسترد پر
به روي زمين فرش خون گستراني
غراب از سر شوق گويد به كركس
كه اي بيخبر خيز و ده مژدگاني
كه روزي شد از دولت دست و تيغش
ترا و مرا نعمت جاوداني
در اين دشت از جور گرگ حوادث
مطيعش اگر شيوه سازد شباني
اسد را ز گردون مرس كرده چون سگ
شهاب آورد از پي پاسباني
وگر چرخ زنجير عدل از مجرد
نبندد به آيين نوشيرواني
ز ميل شهابش براي سياست
ببيني كني تير و هر سو دواني
به كف تيغ رخشنده رخش سبك پي
به ميدان كين بر سر خصم راني
نهد از سراي جهان بار بر خر
به آهنگ سر منزل آن جهاني
به هر سو نشان ماند از خون ايشان
چو آتش به منزل پس از كارواني
ثرياست يا از شفق مهر گردون
چو آلوده لب از مي ارغواني
چنان سيليي زد بر او دست پهنت
كه از ضرب آن ماند بر وي نشاني
زمين گر به پاي سمندت نيفتد
به دستت عدم چون غبارش نشاني
وگر چرخ اطلس رود بر خلافت
رواني چه كرباسش از هم دراني
شها داد از ناكسان زمانه
فغان از خسيسان آخر زماني
به صوف و سقرلاتشان پشت گرمي
به مردم ز دستارشان سر گراني
خري چند مايل به جلهاي رنگين
ددي چند راغب به آفت رساني
همه صاحب اسب و استر وليكن
ز نا قابلي قابل خر چراني
سزاوار آن جمله كز اسب و استر
كشي زير و بمشان زني تا تواني
پس آنگه شترها كني پيش هر يك
به صحرا فرستي پي سارباني
بود خوبتر وصف صوف مرقع
به گوش خردشان ز سبع المثاني
ز بازار آيند چون شب به خانه
به پرسند هر يك ز نوكر نهاني
كه ديروز چون از فلان جا گذشتم
نمي‌كرد تعريف صوفم فلاني
ز پي‌شان غلامان ز كرس شبانه
زمين‌گير چون سايه از ناتواني
چو وحشي وطن كن به دشت خموشي
مكن ناله از درد بي‌خانماني
همان گير كز تست اين دير ششدر
پر از زر در او نه خم خسرواني
مخور غم گرت نيست اسب رونده
چو بر توسن طبع داري رواني
سخن گستري بر دعا ختم سازم
كه سر مي‌كشد خامه از هم زباني
الا تا مه نو در اين كهنه ميدان
كند گوي خورشيد را صولجاني
به چوگاني عيش بادا سواره
مطيعت به ميدان گه كامراني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد