قصيده شماره ۴۱ - در ستايش از شاه‌طهماسب

۳۴ بازديد


هزار شكر كه بر مسند جهانباني
نشست باز به دولت سكندر ثاني
ستون سقف فلك گشت ركن صحت شاه
و گرنه بود جهان مستعد ويراني
سحاب فتنه بر آنگونه بسته بود تتق
كه چرخ داشت مهيا كلاه باراني
محيط حادثه آماده تلاطم بود
شكست در دلش آن موجهاي توفاني
به شكل زلف بتان بود در گذر گه باد
سواد عالم هستي ز بس پريشاني
اگر بر آب شدي نقش صورت بشري
ز روي آب نرفتي ز فرط حيراني
هزار اهرمن تيره بخت دست خلاف
دراز داشت پي خاتم سليماني
چو نان به دست گدا بود و زر به مشت لئيم
به دست خوف و رجا حبيب انسي و جاني
سخن ز لب نتوانست راه برد به گوش
ز بسكه روز جهان تيره بود و ظلماني
ز تيره ابر مرض آفتاب گردون رخش
برون جهاند و جهان كرد جمله نوراني
پناه عافيت جمله در جميع جهات
ضروري همه مانند حفظ يزداني
فلك مطيع قضا قدرت قدر فرمان
كه هر چه خواست به دو داشت ايزد ارزاني
ابوالمظفر تهماسب شاه آنكه ظفر
ستاده بر در اقبال او به درباني
چو بار عام دهد از سران هفت اقليم
تمام روي زمين پرشود ز پيشاني
فشاند از غضبش بر جهانيان دامن
رود به باد فنا خاك توده فاني
براق برق عنانيست حكم نافذ او
عنان او به كف امر و نهي قرآني
به يك مشيمه تو گويي كه پرورش يابند
رضاي خاطر او با رضاي رباني
ز عهدهٔ كف جودش برون نيامد اگر
به جاي ژاله گهر بارد ابر نيساني
شود به كل گدايان زكات و حج واجب
كند چو دست كرم ريز او در افشاني
سخاي اوست به نوعي كه صورت نوعي
رسد مقارن دستش به جوهر كاني
دهند اگر به نباتات آب شمشيرش
همه شكافته سر بردمند و مرجاني
زهي سياست عدلت چنانچه در كنفش
توان نمود به گرگ اعتماد چوپاني
به عرصه‌اي كه در آرند ثقل ذره به وزن
برند صورت عدل ترا به ميزاني
فلك گزند نيارد اگر شود همه تيغ
بر آنكه حفظ تو او را نمود خفتاني
اگر ز حفظ تو يك پاسبان بود ننهد
فساد پا به سر چار سوي اركاني
نفس كه نيست به غير از هواي موج پذير
به جان خراشي خصم تو كرد سوهاني
اگر ز رأي تو شمعي به راه ديده نهند
به كتم غيب توان ديد راز پنهاني
شها ستاره سپاها سپهر گشت بسي
كه يافت چون تو كسي در خور جهانباني
به دولت تو چنانست عهد تو محكم
كه تا ابد نكند با تو سست پيماني
غرض كه كار جهان را گزير نيست ز تو
تو خود دقايق اين كار خوب مي‌داني
زبان ببند و به اين اختصار كن وحشي
چه شد كه هست لبت عاشق ثناخواني
سخن دراز مكش اين چه طول گفتار است
خوش است مدت اقبال شاه طولاني
هميشه تا كند اين فعل انحراف مزاج
كه آورد خلل اندر قواي انساني
به جسم و جان تو آسيب و آفتي مرساد
ز حل و عقد خللهاي انسي و جاني
جهان به ذات تو نازان چنانكه جسم به روح
هميشه تا كه بود روح جسمي و جاني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد