شماره ۳۸ - دريغ

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۳۸ - دريغ

۳۶ بازديد


دريغ از شمسهٔ ايوان عصمت
كه تا جاويد رخ پنهان نموده
چراغ دودمان نعمت الله
كه شمعش مهر بود و ماه دوده
صبا كو كز حريم عفت او
به جاي گرد بر وي مشك سوده
كه تابر جاي خرمن خرمن مشك
ز خاكستر ببيند توده توده
فلك گو خاك بر سر كن كه دورش
ز تارك افسر دولت ربوده
زمان بر باد ده گو خرمنش را
كه گيتي كشت اقبالش دروده
يكي آيينه بود از جوهر روح
وليك از رنگ سودا نا زدوده
به قصد او چو سودا خصم جاني
ز پاسش ديدهٔ حكمت غنوده
به هر زهري كه ره مي‌برده سودا
مزاجش را به آن مي‌آزموده
چو مي‌ديده كه تيغش كارگر نيست
به آن شغل اهتمامش مي‌فزوده
به كارش كرده زهري آخر كار
كه جز جان دادنش درمان نبوده
اگر مي‌بست بر خود راه سودا
در اين فتنه كي مي‌شد گشوده
نكرده هيچ كس با دشمن خويش
چنين بي وجه كار ناستوده
به هر جا گوش كرده بهر تاريخ
زمانه اين دو مصرع را شنوده:
چه داده بي سبب سودا به خود راه
چه بيجا قصد جان خود نموده


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد