در گله گزاري و ستايش

مشاور شركت بيمه پارسيان

در گله گزاري و ستايش

۳۳ بازديد


اهل دارالعباده غير از شاه
كش خدا دارد از گزند نگاه
كيمياي حيات خسته دلان
خوي زداي جبين منفعلان
چشم حلمش خطاي پوش همه
بانگ منعش برون ز گوش همه
دارم از بله تا به دانشمند
به طريق ادب سؤالي چند
اولا يك سؤالم اين ز شماست
كه بگوييد اختراع كجاست
كه هنرمندي افسري سازد
نه به طرحي كه ديگري سازد
افسري از زرش عصابه و ترك
خيره زو چشم عقل و ديدهٔ درك
كرده پيرايه‌اش ز گوهر و در
از درش گوش هوشمندان پر
طرح آن اختراع طبع سليم
نه به اندام تاج‌هاي قديم
برد آن را برون ز مجلس شاه
ايستاده كه كي بيابد راه
چون شود بخت يار و يابد بار
كارش افتد به عرض صنعت كار
فرصت عرض آن هنر يابد
اندكي راه بيشتر يابد
آورد نا گه از صف بالا
پيش بهر شكست آن كالا
تاج دوزي به رسم همكاري
تاجي از تاج هاي بازاري
نه كه تاج نوي ، كهن تاجي
ترك آن هر يكي ز حلاجي
پاره‌اي شال و پاره‌اي مخمل
شال آن خوب و مخملش مهمل
بوريا با حرير پيوسته
بر هم از ليف پاره‌اي بسته
كرده محكم بر او به موي دمي
سخت خرمهره‌اي به پاردمي
مهره‌اي را كه برده نكبتيي
هر يك از ته بساط محنتيي
دوخته بي‌مناسبت هر سوش
كه منم اوستاد تاج فروش
هست تاج مرصعي تاجم
مي‌فروشم به شه كه محتاجم
اول اين تاج را ببيند شاه
زانكه تاجي‌ست سخت خاطر خواه
پادشاهان هند اين افسر
مي‌خريدند سد برابر زر
من ندادم كه مفت و ارزان بود
قيمتش سد برابر آن بود
خرد از صنعتش فرو ماند
هر كه اين جنس دوخت ، او داند
چون كه تعريف آن به جاي آرد
نظر از جمع زير پاي آرد
گويد اي مرد تاج زر پيراي
كه چو كفشي فتاده در ته پاي
ما نموديم كار و حرفت خويش
تو بيا و بيار صنعت خويش
نوبت تست ، كار خود بنماي
تاج گوهر نگار خود بنماي
كاين بزرگان هنر شناسانند
ناقدانند و زر شناسانند
واقفان دقايق هنرند
هر يكي بهتر از يكي دگرند
او در اين گفت و گوي خاطر جمع
كه دگرها چو دود و اوست چو شمع
وه چه شمعي كه آفتاب منير
پيش او جمله همچو ذره حقير
واقف رنج هر سخن سنجي
عقده دان طلسم هر گنجي
سر ز آداب داني اندر پيش
او به تعريف تاج كهنهٔ خويش
ريش كرده سفيد و اينش هوش
كه كجا شاه و كهنه تاج فروش
آن كه از تاج زر نمايد عار
با چنان تاج كهنه‌ايش چه كار
زين سؤالم كه رفت چيست جواب
زو بنالم نخست يا ز اصحاب
همه قادر به منع او بوديد
هيچ منعش چرا نفرموديد
مدعا زين چه بود حيرانم
خود بگوييد ، من نمي‌دانم
اي سخن را قبول و رد ز شما
خوبيش از شما و بد ز شما
هيزم از اتفاقتان سندل
بوريا ز التفاتتان مخمل
زند راگر به لطف بنوازند
حكم فرماي مصحفش سازند
ليكن اين سيمياست محض نمود
گر نمودش بود ندارد بود
قلب ماهيت از شما نايد
آنچه آيد ز سر ، ز پا نايد
ريش و دستار نكته دان نبود
اين محك جز به جيب جان نبود
محك جان به دست هر كس نيست
نقد جيب قباي اطلس نيست
نفس ظاهر كه در برون در است
كي ز حال درونيش خبر است
مور در چاه كي خبر دارد
كه ستاره كجا گذر دارد
پر سيمرغ بر دهد مگرت
كه شود اوج قاف پي سيرت
پشه نازد بدين كه پر دارد
ليك عنقا پري دگر دارد
كي به عنقا رسي تو با مگسي
پر عنقا بجوي تا برسي
صعوه كز باز اخذ بال كند
پر خود نيز پايمال كند
نيست چون فر و زور بال گشاي
گو به خود بند پشه بال هماي
من به خود برنبسته‌ام اين بال
كه ز اوج اوفتم شوم پامال
اين پري را كه من برآوردم
با خود از جاي ديگر آوردم
طاير فطرتم بلند پر است
جاي پروازگاه من دگر است
گر تو بر اوج من گذر يابي
همه عيب مرا هنر يابي
تو چه داني به زير سقف سراي
كه برون تا كجاست سير هماي
تو همين سقف خانه بيني و بس
كش پرد پشه در هوا ومگس
ني ني آنسوي سقف جايي هست
قلهٔ قاف را هوايي هست
اوج پروازم ار بود انصاف
هست قايم مقام قلهٔ قاف
اين رياحين ز قاف رويد و بس
كش نياري تو در شمارهٔ خس
طوبي آن نخل باغ رضواني
نشود خس گرش تو خس خواني
سدره كش عرش منتها گردد
كي به نقص كسي گيا گردد
تو تير بر درخت سدره زني
ليك ترسم كه بيخ خود فكني
مي‌بري بيخ و بر سر شاخي
سخت بر قصد خويش گستاخي
گردني كاو به تيغ جنگ كند
بر گلو راه لقمه تنگ كند
سوي بالا كند چو دود گريز
دست سيلي زنان آتش تيز
مرو اين راه كاين ره خونخوار
حرب پاي تهي‌ست با سر مار
شعله را تيغ تيز و تو مسكين
مرد برفين و جوشن مومين
ترسمت شعله بنگري و ز بيم
بول بر خود كني تو مرد سليم
هول اين حربگاه روحاني
تا نيايي به حرب كي داني
ظل بكتاش بيگ تا جاويد
باد چون چتر بر سر خورشيد
لامكان عرض عرصه گاهش باد
چرخ و انجم صف سپاهش باد
بر كمر آفتاب قرص زرش
قبهٔ سيم ماه بر سپرش
سلطنت در ثناي شوكت او
عاشق خدمت عدالت او
آنكه در كينش استوار آيد
تن بي‌سر به پاي دار آيد
چون گره زد به گوشه ابرو
دل گردان گريز دار پهلو
زهر چشمش به غايتي قتال
كه كشد گر گذر كند به خيال
خنده چون از لبش پديد شود
شام ماتم صباح عيد شود
در بساطي كه او جدل خواهد
چون اجل رخصت عمل خواهد
نيزه‌اش تا سري بجنباند
يك جهان جسم بي‌روان ماند
آن كمان را كه جان دهد به خدنگ
چون كند چاشني به عرصه جنگ
زان صد اگر زه كمان آيد
تير بر سد هزار جان آيد
گر كمند افكند بر اين ايوان
خمش افتد به گردن كيوان
تيغ او نيمكش نگرديده
سر سد صف ز دوش غلتيده
تيرش اندر كمان هنوز كه مرگ
لشكري را نموده غارت برگ
چابكيهاش گر بر آن دارد
كرهٔ باد زير ران آرد
كره‌اي آنچنان گسسته لگام
چون به نخجير تازدش به دو گام
در ره آرد كمان سخت و به تير
زخم سازد دو جانب نخجير
شهسواري بدين سبكدستي
كس نيايد به عرصه هستي
پايش اندر ركاب دولت باد
ابدش در عنان مدت باد
اي به تو اعتماد جاويدم
پشت بر كوه از تو اميدم
برگ اميدم از عنايت تست
نازش جانم از حمايت تست
گله‌اي دارم از تو و گله‌اي
كه نگنجد به هيچ حوصله‌اي
گله‌اي دود در دماغم از آن
گله‌اي باد بر چراغم از آن
گله‌ام اين كه دي به مجلس عام
كه در او بود خلق شهر تمام
زمره‌اي در شكست من بودند
جد نمودند و جهد فرمودند
ناقصي را كه پيش اهل كمال
جاي ندهند جز به صف نعال
جز دراين شهر ز اهل ايامش
نشنيده‌ست هيچكس نامش
گر ورقها همه بگردانند
كافرم گر دو بيت از او خوانند
عمري از فكر خويش را كشته
بسته بر هم ز شعر يك پشته
پشته‌اي را كه بسته از اشعار
كس نخواهد گشود جز عطار
شعر خشكي كه گر در آب افتد
ماهي از آب در سراب افتد
بدل بارك الله و تحسين
معني و لفظ را بر او نفرين
بر منش حكم برتري دادند
به شكست منش فرستادند
مي‌توانستيش چو از جا جست
كش نشاني به يك اشاره دست
از تو يك زهر چشم اگر ديدي
به خدا گر كسش دگر ديدي
بود يك چين ابرو از تو بسش
كه شود بسته در گلو نفسش
گله چون نبودش دعا گويي
كه نيرزد به چين ابرويي
جاودان پادشاه و دولت شاه
شاه رحمت فزاي زحمت كاه
مسندش پايتخت بخشش و جود
همتش پادشاه ملك وجود
دخل سد ملك خرج يك نفسش
بسته سيمرغ زله مگسش
بر درش ايستاده دوش به دوش
هر طرف سد گداي مخمل پوش
دست او را ز شغل زر باري
هيچگه كس نديده بيكاري
تا به احسان گشاده دارد دست
هرگز انگشت با كفش ننشست
بسكه احسان اوست پيوسته
راه اغراق بر سخن بسته
شاه دشمن گداز دوست نواز
هر دو را كار از او به سوز و به ساز
دوست سوزي‌ست اين كه با من كرد
كار من بر مراد دشمن كرد
چشم اينم نبود چون باشد
كه ز من مدعي فزون باشد
وه چه گفتم كه مدعي ني ني
با من او را چه قدرت دعوي
كيست او هر ندان بر نشناس
فرق ناكرده فربهي ز آماس
من كيم نكته دان موي شكاف
سره و قلب دهر را صراف
او اگر شيشه است من سنگم
او اگر آينه‌ست من زنگم
تا رسيدم به او تباه شدم
تا گذشته بر او سياه شدم
كيست او خوش نشين خوش باشي
كه فتد چون مگس به هر آشي
كيستم من هماي گردون پر
كه نزد در هواي هر دون پر
او اگر تيهوي‌ست من بازم
او اگر سحر شد من اعجازم
هست تيهو زبون چنگل باز
سحر گم شد چو رو نمود اعجاز
كيست او پير پر كرشمه و ناز
از جوانانش چشم عرض نياز
من كيم گشته در جواني پير
از همه در نياز ناز پذير
او اگر طامع خوش آمد گوست
طبع من قانع تغافل جوست
اواگر هر زمان پي درويست
پيش من خرمن جهان به جوييست
شاعر قانعم مجرد گرد
از همه چيز و از همه كس فرد
دو جهان پيش من پشيزي نيست
هيچ چيزم به چشم چيزي نيست
عار از صحبت جهان دارم
فخر از اين خاك آستان دارم
غرض من نه قيلغ و نه قباست
طعنهٔ شاعران دهر بلاست
چون از اين سرزنش بر آرم سر
كه چو او بي ز من بود بهتر
زهر بي‌لطفيي عجب خوردم
تو بمان جاودان كه من مردم
من كه مشهور قاف تا قافم
مي‌زنم لاف و مي‌رسد لافم
از در روم تا به هند و ختاي
يادگاري بود ز من همه جاي
هست بر هر جريده‌اي نامم
گشته نامي سخن در ايامم
نكته دانان اگر نو ، ار كهنند
همگي پيروان طرز منند
در خراسان و در عراق منم
كه نباشد عديل در سخنم
هر كجا فارسي زباني هست
از منش چند داستاني هست
هيچم از طبع بر زبان نگذشت
كه به يك ماه در جهان نگذشت
يك مسافر نيامد از جايي
كه نبودش ز من تمنايي
يا غزل جست‌يا قصيده من
كز تو ثبت است بر جريده من
كرده مداحي تو مشهورم
اينهمه زان به خويش مغرورم
غره زانم كه مدح خوان توام
شهرتم اين كه در زمان توام
ورنه من از كجا و از دعوي
صورتي چند جمله بي‌معني
آن كز و هست حيدري بهتر
نبرد نام شاعري بهتر
اي به شوكت غياث دولت و دين
عدل تو زيور شهور و سنين
زنگ ظلم از زمين ز دودهٔ تست
در داد و دهش گشودهٔ تست
كس در اين دولت قوي پيوند
وز دو خوني نديد جز در بند
زان به زندان سراي تنگ حباب
گشته محبوس باد بر سر آب
كه رود شب روانه در گلزار
برده شاخ شكوفه را دستار
بسكه قهرت رود گسسته جلو
گر بود كيسه بر و گر شبرو
دست آن يك وداع شانه كند
پاي اين يك ز ران كرانه كند
جمريان را ز چوب تو بر و دوش
نايب دستگاه نيل فروش
غضبت راز دار قهر خداي
مرگ پيشش به خاك ناصيه ساي
دست فرمان دهي قوي از تو
رسم انصاف را نوي از تو
هر چه حكمت بر آن اشاره نمود
راه تبديل گشت از آن مسدود
نه غم از كم ، نه شادي از بيشت
هستي و نيستي يكي پيشت
بهر مهمان و غير مهمانت
هست گسترده دايمي خوانت
خادم مطبخ تو آورده
بهر يك كس طعام ده مرده
كرده خوانت ز فرط نعمت ناز
سير چشم نياز و ديده آز
محك نقد حال قلب و سره
حال خوان صحيفهٔ بشره
زمره پيراي نكته آرايان
منتها بين دوربين رايان
مير عادل پناه دين و دول
عدل تو پاسبان ملك و ملل
اي به عدلت عديل نابوده
شهري از عدل و دادت آسوده
ظلم از انصاف تو هزيمت كرد
به طريقي كه كس نديدش گرد
گرد ظلمي نشسته بر رويم
كه ندانم كه چون فرو شويم
گرد اين غم ز روي خون بسته
ديده دريا شد و نشد شسته
وه چه گردي كه روي گردآلود
زير اين گرد غصه‌ام فرسود
گرد دردي و گرد اندوهي
بار هر ذره‌اي از آن كوهي
ناله فرماست كوه اندوهم
ناله چون نبودم مگر كوهم
چون ننالم كه لعل و سنگ يكيست
شهد را نرخ با شرنگ يكيست
كاش بودي يكي چه گفتم آه
مشك را نيست قدر خاك سياه
جاي در ديده كرده خاكستر
سرمه را كس نياورد به نظر
كفش بر سر نهند و پابر تاج
لعل سازند زير دست زجاج
بر مانند عندليب از باغ
جاي گلبانگ او دهند به زاغ
سر تاووس كم ز پا دانند
بوم را بهتر از هما دانند
ناف آهو به خاك جاي دهند
فضلهٔ گربه‌اش به جاي نهند
تنگ سازند جا به پرتو شمع
كرم شب تاب آورند به جمع
بحر زخار خشك گردانند
منجلابش به جاي بنشانند
كرده نسخ زبور را اثبات
بهر ترويج انكرالاصوات
سخت بربسته دست و پاي پلنگ
همچو شيرش دوانده موش به جنگ
گر هژبر است چون فتاده به چاه
دست يابد بر او كمين روباه
مرد كش دست و پاست در زنجير
غالب آيد بر او مخنث پير
فيل نر كاو به كو در افتاده
عاجز آيد ز پشه‌اي ماده
شيرم و بيشه‌ام نيستاني‌ست
كه به هر ني هزار دستاني‌ست
چه نيستان كه نيشكر زاري
هر نيش توتي شكر باري
ني و توتي يكي چه بلعجبي‌ست
عجمي نيست اين سخن عربي‌ست
سر اين نكته نكته دان داند
اين لغت صاحب بيان داند
فهم اين منطق سليماني
شاه مي‌داند و تو مي‌داني
مي‌رسد حضرت سليمان را
فهم كردن زبان مرغان را
آن سليمان كه اسم اعظم هست
پيش نقش نگين او پا بست
آن كزو اينچنين گهر سنجم
آن كه بست اين طلسم بر گنجم
در نطقم چنين گشوده از اوست
زنگ آيينه‌ام زدوده از اوست
آن كه طبعم چو فرصتي دريافت
به ثنا گوييش دو اسبه شتافت
آن كه در مدح خوانيش علمم
عشق ورزد به مدح او قلمم
شيرم و بر درش به بند درم
وقف آن آستانه گشته سرم
غرشم اين كلام هيبت زاي
كه ز هولش جهد هژبر از جاي
گوره خر هست آرميده هنوز
شير و غريدنش نديده هنوز
شير را بند گر شود پاره
ميرد از بيم گور بيچاره
گريه بر حال آن گوزن اولي‌ست
كه به شيران شرزه‌اش دعوي‌ست
شاعران كيستند ، شيرانند
گرسنه خفته ، چشم سيرانند
فارغ از فكر صيد و بي‌صيدي
ايمن از ننگ قيد و بي‌قيدي
قيدها را همه گسسته ز خويش
لوح هستي خويش شسته ز خويش
تنشان را ز شال عاري نه
و ز لباس زر افتخاري نه
گر بود شال پاره مي‌پوشند
گر بود خشك پاره مي‌نوشند
چه كنند اسب و استر رهوار
پاي را باد قوت رفتار
عيسي ار ره سپر به پا بودي
غم كاه خرش كجا بودي
پاي را ماندگي مباد كه پاي
بي جو و كاه هست ره پيماي
ره روي كاو پياده پويد راه
ندود هر طرف پي‌جو و كاه
استر و اسب و خانه و اسباب
خس و خارند در ره سيلاب
سيل چون از فراز شد به نشيب
كند از جايشان به نيم نهيب
آنچه با ذات آمده‌ست نكوست
غير از آن جملهٔ سبزهٔ لب جوست
سبزهٔ طرف جو بود خرم
ليك تا جوي از آب دارد نم
چون نم از سبزه باز گيرد پاي
گلخني را شود متاع سراي
سبزي سبزه ذاتي ار بودي
نشدي شعله سيه دودي
آب رويش نبردي آتش تيز
بخت سبزش نمي‌نمود گريز
هر چه آن گاه هست و گاهي نيست
پيش عقلش زياده راهي نيست
به عوارض جماعتي نازند
كه اسيران نعمت و نازند
هر كه همچون تو همتش عالي‌ست
فارغ از كيسهٔ پر و خالي‌ست
كمي و بيش اين سراي غرور
عاقلان بنگرند ليك از دور
هر چه اين نقشهاي بيروني‌ست
در كمي گاه و گه در افزوني‌ست
طفل طبعان بر آن نظر دارند
بالغان ديده دگر دارند
چشم سر حالت درون بيند
چشم سر خلعت برون بيند
چشم سر جبه بيند و دستار
چشم سر قول بيند و كردار
ديده سر درون دل نگرد
ديده سر برون گل نگرد
بس از آن چشم و آب و گل بين هست
كم از اين چشم نقش دل بين هست
داد از اين ديده‌هاي ظاهر بين
ريش و دستار و وضع شاعر بين
ريش و دستار هر كه به بينند
از همه شاعرانش بگزينند
نادر عصر خويش خوانندش
پهلوي خويشتن نشانندش
گوز خر گر جهد ز كون دهانش
آفرينها شود نثار بيانش
سد قلم زن قلم به دست آيند
كه ورقها بدان بيارايند
ليك آن حشو را رقم كردن
نيست جز ظلم بر قلم كردن
نه همين ظلم بر قلم باشد
بر مداد و ورق ستم باشد
ظلم اندر جهان علم و عمل
وضع هر شيء بود به غير محل
وضع شيئي كه آن به جا نبود
ضدعدل است و آن روا نبود
حاكم عادلي و دانا دل
فارق معني حق و باطل
عدل باشد كه من به صف نعال
جا كنم با هزار عقد ل
خصم من كيسه پر ز مهرهٔ خر
بر سر صف نهد بساط هنر
ظلم نبود كه با چنان سخني
كه بود مهزل هر انجمني
ضدمن دست رد دراز كند
در نطق مرا فراز كند
با وجود كمال پستي قدر
برود در صف سخن تا صدر
مهره خر نهد به جاي گهر
جاي گوهر دهد به مهره خر
نيست پوشيده كاين دو فعل قبيح
بود ظلم و چه ظلم ، ظلم صريح
برمن اين ظلم رفت ودر نظرت
منع ننمود طبع دادگرت
نظر لطفت ار به من بودي
غير بيرون انجمن بودي
گر بدي حامي من الطافت
كي تغافل نمودي انصافت
لب ز آزار رفته بستم و رفت
بر دل اين نيشتر شكستم و رفت
دور عدل تو باد پاينده
كه كند خير او در آينده


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد