در ستايش ولي سلطان و بكتاش بيگ و قاسم بيگ

۳۴ بازديد


اي ظفر در ركاب دولت تو
تهنيت خوان فتح و نصرت تو
مسند آراي ملك امن و امان
قهرمان زمان ولي سلطان
تا بشارت زند به فتح تومهر
گشته بر كوس چرم گاو سپهر
رايتت كز هر آفت است مصون
نفتد عكسش اندر آب نگون
عزم تو چون عنان بجنباند
راه سيارگان بگرداند
قهرت آنجا كه در مصاف آيد
كار شمشير از غلاف آيد
هر كجا آورد سپاه تو زور
پيل پنهان شود به خانه مور
بر صفي كان به جنگت آمده پيش
مرگ خالي نموده تركش خويش
بر سپاهي كه با تو كرده جدل
گشته دندانه دار تيغ اجل
لشكرت گر بر آسمان تازد
آسمان با زمين يكي سازد
تيغ قهرت به باد پيمايي
بر سر خصم كرده ميرايي
چون كند حمله تو رو به عدو
پشت كرده مخالف از همه رو
تير باران تو كند ز شكوه
زره تنگ حلقه در بر كوه
هر كجا تيغ تو سر افرازد
نيزه آنجا منار سر سازد
خنجرت در غلاف فتنه بلاست
چون زبان در دهان اژدرهاست
اژدر از دم به كوره تاب دهد
تا حسامت به زهر آب دهد
سپرت كآسمان نشان باشد
لشكري را حصار جان باشد
دست يازي چو بر كمان ستيز
مرگ خواهد ز تير پاي گريز
تيرت آنجا كه پي سپر باشد
ديده مور را خطر باشد
بوم و ملك تو خاك رستم خيز
روبهش ضيغم هژبر ستيز
كرم خاكي به خاك اين بروبوم
اژدها سيرت و نهنگ رسوم
بسته در بحر و بر نهنگان راه
دشت بر اژدها نموده سياه
رأي و تدبيرت از خلل خالي
همچو ذات تو رأي تو عالي
عدل تو چون شود صلاح انديش
گرگ دست آورد به گردن ميش
شد ز كوس تو گوش چون سيماب
بانگ تو مضطرش جهاند از خواب
نعل رخشت چو سنگ‌سا گردد
كوه الماس توتيا گردد
شرر از نعلش ار فراز آيد
كوه ياقوت در گداز آيد
ملك از انصاف تو چنان آباد
كه در او جغد كس ندارد ياد
جغد در خانه هما چه كند
ظلم در كشور شما چه مند
ظلم ترك ديار تو داده
به ديار مخالف افتاده
واي بر خصم بخت بر گشته
كه تو شمشير و او سپر گشته
كار زخم است تيغ بران را
گو سپر چاك زن گريبان را
از بزرگان كسي به سان تو نيست
خانداني چو خاندان تو نيست
هر يك از خاندان تو جاني
يا جهانگير يا جهانباني
اول آن نير بلنداقبال
آفتاب سپهر جاه و جلال
ملك آراي سلطنت پيراي
بي‌عديل زمان به عدل و به راي
مطلع آفتاب دين و دول
مقطع‌حل و عقد ملك و ملل
كار فرماي چرخ كار افزاي
نسق آراي ملك بار خداي
از بن و بيخ ظلم بركنده
تخم عدلش ز جا پراكنده
صعوه شاهين كش از حمايت تو
باز گنجشك در ولايت تو
شير گويد ثناي آن روباه
كه سگش را بر او فتاده نگاه
رخش او را سپهر غاشيه دار
مدتش را زمانه عاشق زار
نظرش دلگشاي دلتنگان
گذرش بوسه گاه سرهنگان
سلطنت مفتخر به خدمت او
تاكي افتد قبول حضرت او
سايه پرورد ظل يزداني
نام او زيب خاتم جاني
گر امان از گزند خواهد كس
نام عباس بيگ حرزش و بس
طرفه نامي كه ورد مرد و زن است
حر ز جان است و هيكل بدن است
عين اين نام عقل را تاج است
به همين تاج عقل محتاج است
باي اين اسم باي بسم الله
الف او ستون خيمه چاه
سين او بر سر ستم اره
به مسماي او جهان غره
غره گشته بدو جهان و بجاست
زانكه كار جهان از او به نواست
عالم از ذات او مكرم باد
تا قيامت پناه عالم باد
بر سرش ظل خسروي بادا
پشت نواب از او قوي بادا
بر سرم سايه‌اش مخلد باد
لطف بسيار او يكي سد باد
وصف بكتاش بيگ چون گويم
به كه همت ز همتش جويم
تا نباشد سخن چو همت او
نتوان كرد وصف حضرت او
تا نباشد بلندي سخنم
دست بر دامنش چگونه زنم
رفعتش كانچنان بلند رواست
زانسوي چرخ آسمان نواست
عقل و دولت موافقت كردند
از گريبانش سر بر آوردند
عقل او حل و عقد را قانون
دولتش دين و داد را مضمون
خاطرش صبح دولت جاويد
راي او نور ديدهٔ خورشيد
آفتاب ار به خاطرش گذرد
سايه كوه جاودان ببرد
همه كارش به دانش و فرهنگ
مور در صلح و اژدها در جنگ
قهر او آتش نهنگ گذار
زو سمندر به بحر آتش بار
لطف او مرگ را حيات دهد
به حيات ابد برات دهد
به خدا راست آشكار و نهانش
كرده رفع دويي دلش به زبانش
فخر گو بر زمانه كن پدري
كش خدا بخشد آنچنان پسري
نه پسر بلكه كوه فر و شكوه
زو پدر پشت باز داده به كوه
تا ابد يارب آن پسر باشد
بر مراد دل پدر باشد
با منش آنقدر عنايت باد
كه زبان شرح آن نيارد داد
خواهم از در هزار دريا پر
تاكند آن هزار دريا در
همه ايثار نام قاسم بيگ
پس شوم عذر خواه قاسم بيگ
گر هزاران جهان در و گهر است
در نثارش متاع مختصر است
بود و نابود پيش او همرنگ
كوه با كاه نزد او همسنگ
در شمارش يك و هزار يكي
خاك را با زر اعتبار يكي
گنج عالم برش پشيزي نيست
هيچ چيزش به چشم چيزي نيست
يكتنه چون به كارزار آيد
گوييا يك جهان سوار آيد
چون زند نعره و كشد شمشير
باز گردد به سينه غرش شير
بجهد تيغش از چنار چو مار
زندش گر به سالخورده چنار
چون كشد بر كمان سخت خدنگ
شست صافش كند مشبك سنگ
نيزه چون افكند به نيزه مهر
مهر افتد نگون ز رخش سپهر
گر ز باران ابر آزاري
سپهي را كند سپر داري
نگذارد كه تير آن باران
بر سپه بارد و سپه داران
با نهيبش ز خصم رفته سكون
جسته از حلقه زره بيرون
در صف رزم تيغ بهرام است
در گه بزم زهره را جام است
جام زهر است يعني اصل سرور
خرم آنجا كه او نمود عبور
تيغ بهرام يعني آنسان تيز
كه ز سهمش اجل نمود گريز
خاطرش آتش ستاره شرار
طبع وقادش آب آتشبار
فكرتش فرد گرد تنها سير
سد بيابان از او به مسلك غير
گر همه سحر بارد از رقمش
سر فرو ناورد بدان قلمش
نه بدانسانش همت است بلند
كه به اعجاز هم شود خرسند
طبع عاليش چون نشست به قدر
پيش او سحر را چه عزت و قدر
تازگي خانه زاد فكرت او
نازكي بنده طبيعت او
سخنش معجزي‌ست سحر نماي
خاطرش آتشي‌ست آب گشاي
هركجا شد سليقه‌اش معمار
برد قلاب زحمت از بازار
شعر تا در پناه خاطر اوست
هست مقبول طبع دشمن و دوست
علم را در پناه پوينده
درجات كمال جوينده
شعر را كرده در به دولت باز
بر درش يك جهان سخن پرداز
جمله را حامي و پناه همه
خسرو جمله پادشاه همه
در ترقي همه به تربيتش
ناز پروردگان مكرمتش
مجلس آراي عيش خوش نقشان
بهترين شخص برگزيده لسان
باد از صدر تا به صف نعال
مفتخر مجلسش ز اهل كمال
دو گرامي برادر نامي
كآمدند اصل نيك فرجامي
دو دلاور، دو شير دل ، دو دلير
كب گردد ز حمله شان دل شير
دو بهادر، دو مرد مردانه
دو دلير و دو شير فرزانه
پشت بر پشت او نهاده چو كوه
هريكي ز آن دو سد جهان شكوه
هر سه بسته كمر به خدمت سخت
پيش هر يك ستاده دولت و بخت
در ركاب خدايگان باشند
نه كه تا حشر جاودان باشند
ظل نواب باد بر سرشان
سد چو وحشي بود ثناگرشان
پدران و برادران و همه
راعي خلق و خلقشان چو رمه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد