بخش ۳۰ - رفتن شاپور ديگر بار به طلب شيرين

۳۸ بازديد


خوشا ملكا كه ملك زندگاني است
بها روزا كه آن روز جواني است
نه هست از زندگي خوشتر شماري
نه از روز جواني روزگاري
جهان خسرو كه سالار جهان بود
جوان بود و عجب خوشدل جوان بود
نخوردي بي‌غنا يك جرعه باده
نه بي‌مطرب شدي طبعش گشاده
مغني را كه پارنجي ندادي
به هر دستان كم از گنجي ندادي
به عشرت بود روزي باده در دست
مهين بانو در آمد شاد و بنشست
ملك تشريف خاص خويش دادش
ز ديگر وقتها دل بيش دادش
چو آمد وقت خوان داراي عالم
ز موبد خواست رسم باج برسم
به هر خوردي كه خسرو دستگه داشت
حديث باج برسم را نگه داشت
حساب باج برسم آنچنان است
كه او بر چاشني‌گيري نشان است
اجازت باشد از فرمان موبد
خورشها را كه اين نيك است و آن بد
به مي خوردن نشاند آن گه مهان را
همان فرخنده بانوي جهان را
به جام خاص مي مي‌خورد با او
سخن از هر دري مي‌كرد با او
چو از جام نبيد تلخ شد مست
حكايت را به شيرين باز پيوست
ز شيرين قصه آوارگي كرد
به دل شادي به لب غمخوارگي كرد
كه بانو را برادر زاده‌اي بود
چو گل خندان چو سرو آزاده‌اي بود
شنيدم كادهم توسن كشيدش
چو عنقا كرد از اينجا ناپديدش
مرا از خانه پيكي آمد امروز
خبر آورد از آن ماه دل‌افروز
گر اينجا يك دو هفته باز مانم
بر آن عزمم كه جايش باز دانم
فرستم قاصدي تا بازش آرد
بسان مرغ در پروازش آرد
مهين بانو چو كرد اين قصه را گوش
فرو ماند از سخن بي‌صبر و بيهوش
به خدمت بر زمين غلطيد چون خاك
خروشي بر كشيد از دل شغبناك
كه آن در كو كه گر بينم به خوابش
نه در دامن كه در درياي آبش
به نوك چشمش از دريا برآرم
به جان بسپارمش پس جان سپارم
پس آنگه بوسه زد بر مسند شاه
كه مسند بوس بادت زهره و ماه
ز ماهي تا به ماه افسر پرستت
ز مشرق تا به مغرب زير دستت
من آنگه گفتم او آيد فرادست
كه اقبال ملك در بنده پيوست
چو اقبال تو با ما سر در آرد
چنين بسيار صيد از در درآرد
اگر قاصد فرستد سوي او شاه
مرا بايد ز قاصد كردن آگاه
به حكم آنكه گلگون سبك خيز
بدو بخشم ز همزادان شبديز
كه با شبديز كس هم تك نباشد
جز اين گلگون اگر بدرك نباشد
اگر شبديز با ماه تمامست
به همراهيش گلگون تيز گامست
و گر شبديز نبود مانده بر جاي
به جز گلگون كه دارد زير او پاي
ملك فرمود تا آن رخش منظور
برند از آخور او سوي شاپور
وز آنجا يك تنه شاپور برخاست
دو اسبه راه رفتن را بياراست
سوي ملك مداين رفت پويان
گرامي ماه را يك ماه جويان
به مشگو در نبود آن ماه رخسار
مع‌القصه به قصر آمد دگر بار
در قصر نگارين زد زماني
كس آمد دادش از خسرو نشاني
درون بردندش از در شادمانه
به خلوتگاه آن شمع زمانه
چو سر در قصر شيرين كرد شاپور
عقوبت باره‌اي ديد از جهان دور
نشسته گوهري در بيضه سنگ
بهشتي پيكري در دوزخ تنگ
رخش چون لعل شد زان گوهر پاك
نمازش بر دو رخ ماليد بر خاك
ثناها كرد بر روي چو ماهش
بپرسيد از غم و تيمار راهش
كه چون بودي و چون رستي ز بيداد
كه از بندت نبود اين بنده آزاد
اميدم هست كاين سختي پسين است
دلم زين پس به شادي بر يقين است
يقين ميدان كه گر سختي كشيدي
از آن سختي به آساني رسيدي
چه جايست اينكه بس دلگير جايست
كه زد رايت كه بس شوريده رايست
در اين ظلمت ولايت چون دهد نور
بدين دوزخ قناعت چون كند حور
مگر يك عذر هست آن نيز هم لنگ
كه تو لعلي و باشد لعل در سنگ
چو نقش چين در آن نقاش چين ديد
كليد كام خود در آستين ديد
نهاد از شرمناكي دست بر رخ
سپاسش برد و بازش داد پاسخ
كه گر غمهاي ديده بر تو خوانم
ستم‌هاي كشيده بر تو رانم
نه در گفت آيد و نه در شنيدن
قلم بايد به حرفش در كشيدن
بدان مشگو كه فرمودي رسيدم
در او مشتي ملالت ديده ديدم
بهم كرده كنيزي چند جماش
غلام وقت خود كاي خواجه خوشباش
چو زهره بر گشاده دست و بازو
بهاي خويش ديده در ترازو
چو من بودم عروسي پارسائي
از آن مشتي جلب جستم جدائي
دل خود بر جدائي راست كردم
وز ايشان كوشكي درخواست كردم
دلم از رشك پر خوناب كردند
بدين عبرت گهم پرتاب كردند
صبور آباد من گشت اين سيه سنگ
كه از تلخي چو صبر آمد سيه رنگ
چو كردند اختيار اين جاي دلگير
ضرورت ساخت مي‌بايد چه تدبير
پس آنگه گفت شاپورش كه برخيز
كه فرمان اين چنين داد است پرويز
وز آن گلخن بر آن گلگون نشاندش
به گلزار مراد شاه راندش
چو زين بر پشت گلگون بست شيرين
به پويه دستبرد از ماه و پروين
بدان پرندگي زيرش همائي
پري مي‌بست در هر زير پائي
وز آن سو خسرو اندر كار مانده
دلش در انتظار يار مانده
اگر چه آفت عمر انتظار است
چو سر با وصل دارد سهل كار است
چو خوشتر زانكه بعد از انتظاري
به اميدي رسد اميد واري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد