دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۴۲ ۳۴ بازديد
چو شد معلوم كز حكم الهي
به هرمز برتبه شد پادشاهي
به فرختر زمان شاه جوانبخت
بدارالملك خود شد بر سر تخت
دلش گر چه به شيرين مبتلا بود
به ترك مملكت گفتن خطا بود
ز يك سو ملك را بر كار ميداشت
ز ديگر سو نظر بر يار ميداشت
جهان را از عمارت داد ياري
ولايت را ز فتنه رستگاري
ز بس كافتادگان را داد ميداد
جهان را عدل نوشروان شد از ياد
چو از شغل ولايت باز پرداخت
دگرباره بنوش و ناز پرداخت
شكار و عيش كردي شام و شبگير
نبودي يك زمان بيجام و نخجير
چو غالب شد هواي دلستانش
بپرسيد از رقيبان داستانش
خبر دادند كاكنون مدتي هست
كز اين قصر آن نگارين رخت بر بست
نميدانيم شاپورش كجا برد
چو شاهنشه نفرمودش چرا برد
شه از نيرنگ اين گردنده دولاب
عجب در ماند و عاجز شد درين باب
ز شيرين بر طريق يادگاري
تك شبديز كردش غمگساري
بياد ماه با شبرنگ ميساخت
به اميد گهر با سنگ ميساخت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد