بخش ۴۰ - افسانه‌سرائي ده دختر

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴۰ - افسانه‌سرائي ده دختر

۳۳ بازديد


فرنگيس اولين مركب روان كرد
كه دولت در زمين گنجي نهان كرد
از آن دولت فريدوني خبر داشت
زمين را باز كرد آن گنج برداشت
سهيل سيمتن گفتا تذروي
به بازي بود در پائين سروي
فرود آمد يكي شاهين به شبگير
تذرو نازنين را كرد نخجير
عجب‌نوش شكر پاسخ چنين گفت
كه عنبر بو گلي در باغ بشگفت
بهشتي مرغي آمد سوي گلزار
ربود آن عنبرين گل را به منقار
از آن به داستاني زد فلكناز
كه ما را بود يك چشم از جهان باز
به ما چشمي دگر كرد آشنائي
دو به بيند ز چشمي روشنائي
هميلا گفت آبي بود روشن
روان گشته ميان سبز گلشن
جوان شيري بر آمد تشنه از راه
بدان چشمه دهان‌تر كرد ناگاه
همايون گفت لعلي بود كاني
ز غارتگاه بياعان نهاني
در آمد دولت شاهي به تاراج
نهاد آن لعل را بر گوشه تاج
سمن ترك سمن بر گفت يكروز
جدا گشت از صدف دري شب‌افروز
فلك در عقد شاهي بند كردش
به ياقوتي دگر پيوند كردش
پريزاد پريرخ گفت ماهي
به بازي بود در نخجير گاهي
بر آمد آفتابي ز آسمان بيش
كشيد آن ماه را در چنبر خويش
ختن خاتون چنين گفت از سر هوش
كه تنها بود شمشادي قصب پوش
به دو پيوست ناگه سروي آزاد
كه خوش باشد به يكجا سرو و شمشاد
زبان بگشاد گوهر ملك دلبند
كه زهره نيز تنها بود يك چند
سعادت بر گشاد اقبال را دست
قران مشتري در زهره پيوست
چو آمد در سخن نوبت به شاپور
سخن را تازه كرد از عشق منشور
كه شيرين انگبيني بود در جام
شهنشه روغن او شد سرانجام
به رنگ‌آميزي صنعت من آنم
كه در حلواي ايشان زعفرانم
پس آنگه كردشان در پهلوي ياد
كه احسنت اي جهان پهلو دو همزاد
جهان را هر دو چون روشن درخشيد
ز يكديگر مبريد و ملخشيد
سخن چون بر لب شيرين گذر كرد
هوا پر مشك و صحرا پر شكر كرد
ز شرم اندر زمين مي‌ديد و مي‌گفت
كه دل بي‌عشق بود و يار بي‌جفت
چو شاپور آمد اندر چاره كار
دلم را پاره كرد آن پاره كار
قضاي عشق اگرچه سر نبشته است
مرا اين سر نبشت او در نبشت است
چو سر رشته سوي اين نقش زيباست
ز سرخي نقش رويم نقش ديباست
مراكز دست خسرو نقل و جام است
نه كيخسرو پنا خسرو غلام است
سرم از سايه او تاجور باد
نديمش بخت و دولت راهبر باد
چو دور آمد به خسرو گفت باري
سيه شيري بد اندر مرغزاري
گوزني بر ره شير آشيان كرد
رسن در گردن شير ژيان كرد
من آن شيرم كه شيرينم به نخجير
به گردن بر نهاد از زلف زنجير
اگر شيرين نباشد دستگيرم
چو شمع از سوزش بادي بميرم
و گر شير ژيان آيد به حربم
چو شيرين سوي من باشد به چربم
حريفان جنس و ياران اهل بودند
به هر حرفي كه مي‌شد دست سودند
دل محرم بود چون تخته خاك
بر او دستي زني حالي شود پاك
دگر ره طبع شيرين گرم‌تر گشت
دلش در كار خسرو نرم‌تر گشت
قدح پر باده كرد و لعل پر نوش
به خسرو داد كاين را نوش كن نوش
بخور كين جام شيرين نوش بادت
به جز شيرين همه فرموش بادت
ملك چون گل شدي هر دم شكفته
از آن لعل نسفته لعل سفته
گهي گفت اي قدح شب رخت بندد
تو بگري تلخ تا شيرين بخندند
گهي گفت اي سحر منماي دندان
مخند آفاق را بر من مخندان
بدست آن بتان مجلس افروز
سپهر انگشتري مي‌باخت تا روز
ببرد انگشتري چون صبح برخاست
كه بر بانگ خروس انگشتري خواست
بتان چون يافتند از خرمي بهر
شدند از ساحت صحرا سوي شهر
جهان خوردند و يك جو غم نخوردند
ز شادي كاه برگي كم نكردند
چو آمد شيشه خورشيد بر سنگ
جهان بر خلق شد چون شيشه تنگ
دگر ره شيشه مي بر گرفتند
چو شيشه باده‌ها بر سر گرفتند
بر آن شيشه دلان از تركتازي
فلك را پيشه گشته شيشه بازي
به مي خوردن طرب را تازه كردند
به عشرت جان شب را تازه كردند
همان افسانه دوشينه گفتند
همان لعل پرندوشينه سفتند
دل خسرو ز عشق يار پرجوش
به ياد نوش لب مي‌كرد مي نوش
مي رنگين زهي طاوس بي‌مار
لب شيرين زهي خرماي بيخار
نهاده بر يكي كف ساغرمل
گرفته بر دگر كف دسته گل
از آن مي‌خورد و زان گل بوي برداشت
پي دل جستن دلجوي برداشت
شراب تلخ در جانش اثر كرد
به شيريني سوي شيرين نظر كرد
به غمزه گفت با او نكته‌اي چند
كه بود از بوسه لبها را زبانبند
هم از راه اشارت‌هاي فرخ
حديث خويشتن را يافت پاسخ
سخنها در كرشمه مي‌نهفتند
به نوك غمزه گفتند آنچه گفتند
همه شب پاسباني پيشه كردند
بسي شب را درين انديشه كردند
ز گرمي روي خسرو خوي گرفته
صبوح خرمي را پي گرفته
كه شيرين را چگونه مست يابد
بر آن تنگ شكر چون دست يابد
نمي‌افتاد فرصت در ميانه
كه تير خسرو افتد بر نشانه
دل شادش به ديدار دل‌افروز
طرب مي‌كرد و خوش مي‌بود تا روز
چو بر شبديز شب گلگون خورشيد
ستام افكند چون گلبرگ بربيد
مه و خورشيد دل در صيد بستند
به شبديز و به گلگون برنشستند
شدند از مرز موقان سوي شهرود
بنا كردند شهري از مي و رود
گهي بر گرد شط بستند زنجير
ز مرغ و ماهي افكندند نخجير
گهي بر فرضه نوشاب شهرود
جهان پر نوش كردند از مي و رود
گهي راندند سوي دشت مندور
تهي كردنددشت از آهو و گور
بدينسان روزها تدبير كردند
گهي عشرت گهي نخجير كردند
عروس شب چو نقش افكند بر دست
به شهرآرائي انجم كله بربست
عروس شاه نيز از حجله برخاست
به روي خويشتن مجلس بياراست
عروسان دگر با او شده يار
همه مجلس عروس و شاه بيكار
شكر بسيار و بادام اندكي بود
كبوتر بي حد و شاهين يكي بود
همه بر ياد خسرو مي‌گرفتند
پياپي خوشدلي را بي گرفتند
شبي بي‌رود و رامشگر نبودند
زماني بي مي و ساغر نبودند
مي و معشوق و گلزار و جواني
ازين خوشتر نباشد زندگاني
تماشاي گل و گلزار كردن
مي لعل از كف دلدار خوردن
حمايل دستها در گردن يار
درخت نارون پيچيده بر نار
به دستي دامن جانان گرفتن
به ديگر دست نبض جان گرفتن
گهي جستن به غمزه چاره‌سازي
گهي كردن به بوسه نرد بازي
گه آوردن بهارتر در آغوش
گهي بستن بنفشه بر بناگوش
گهي در گوش دلبر راز گفتن
گهي غم‌هاي دل پرداز گفتن
جهان اينست و اين خود در جهان نيست
و گر هست اي عجب جز يك زمان نيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد