بخش ۴۲ - به خشم رفتن خسرو از پيش شيرين و رفتن به روم و پيوند او با مريم

۳۳ بازديد


ملك را گرم كرد آن آتش تيز
چنانك از خشم شد بر پشت شبديز
به تندي گفت من رفتم شبت خوش
گرم دريا به پيش آيد گر آتش
خدا داند كز آتش بر نگردم
ز دريا نيز موئي تر نگردم
چه پنداري كه خواهم خفت ازين پس
به ترك خواب خواهم گفت ازين پس
زمين را پيل بالا كند خواهم
دبه درياي پيل افكند خواهم
شوم چون پيل و نارم سر به بالين
نه پيلي كو بود پيل سفالين
به ناداني خري بردم بر اين بام
به دانائي فرود آرم سرانجام
سبوئي را كه دانم ساخت آخر
توانم بر زمين انداخت آخر
مرا بايد به چشم آتش برافروخت؟
به آتش سوختن بايد در آموخت؟
گهي بر نامرادي بيم كردن
گهي مردانگي تعليم كردن
مرا عشق تو از افسر برآورد
به ساتن را كه عشق از سر برآورد
مرا گر شور تو در سر نبودي
سر شوريده بي‌افسر نبودي
فكندي چون فلك در سر كمندم
رها كردي چو كردي شهربندم
نخستم باده دادي مست كردي
به مستي در مرا پا بست كردي
چو گشتم مست مي‌گوئي كه برخيز
به بدخواهان هشيار اندر آويز
بلي خيزم در آويزم به بدخواه
ولي آنگه كه بيرون آيم از چاه
بر آن عزمم كه ره در پيش گيرم
شوم دنبال كار خويش گيرم
بگيرم پند تو بر ياد ازين بار
بكوشم هر چه بادا باد ازين بار
مرا از حال خود آگاه كردي
به نيك و بد سخن كوتاه كردي
من اول بس همايون بخت بودم
كه هم با تاج و هم با تخت بودم
بگرد عالم آوارم تو كردي
چنين بد روز و بي‌چارم تو كردي
گرم نگرفتي اندوه تو فتراك
كدامين بادم آوردي بدين خاك
بلي تا با منت خوش بود يك چند
حديثت بود با من خوشتر از قند
كنون كز مهر خود دوريم دادي
ببايد شد كه دستوريم دادي
من از كار شدن غافل نبودم
كه مهماني چنان بد دل نبودم
نشستم تا همي خوانم نهادي
روم چون نان در انبانم نهادي
پس آنگه پاي بر گيلي بيفشرد
ز راه گيكان لشگر به در برد
دل از شيرين غبارانگيز كرده
به عزم روم رفتن تيز كرده
در آن ره رفتن از تشويش تاراج
به ترك تاج كرده ترك را تاج
ز بيم تيغ ره‌داران بهرام
ز ره رفتن نبودش يكدم آرام
عقابي چار پر يعني كه در زير
نهنگي در ميان يعني كه شمشير
فرس مي‌راند تا رهبان آن دير
كه راند از اختران با او بسي سير
بر آن رهبان دير افتاد راهش
كه دانا خواند غيب‌آموز شاهش
زرايش روي دولت را برافروخت
و زو بسيار حكمت‌ها در آموخت
وز آنجا تا در دريا به تعجيل
دو اسبه كرد كوچي ميل در ميل
وز آنجا نيز يكران راند يكسر
به قسطنطينيه شد سوي قيصر
عظيم آمد چو گشت آن حال معلوم
عظيم‌الروم را آن فال در روم
حساب طالع از اقبال گردش
به عون طالع استقبال كردش
چو قيصر ديد كامد بر درش بخت
بدو تسليم كرد آن تاج با تخت
چنان در كيش عيسي شد بدو شاد
كه دخت خويش مريم را بدو داد
دوشه را در زفاف خسروانه
فراوان شرطها شد در ميانه
حديث آن عروس و شاه فرخ
كه اهل روم را چون داد پاسخ
همان لشگر كشيدن با نياطوس
جناح آراستن چون پر طاوس
نگويم چون دگر گوينه‌اي گفت
كه من بيدارم ار پوينده‌اي خفت
چو من نرخ كسان را بشكنم ساز
كسي نرخ مرا هم بشكند باز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد