بخش ۴۴ - بر تخت نشستن خسرو به مدائن بار دوم

۳۳ بازديد


چو سر بر كرد ماه از برج ماهي
مه پرويز شد در برج شاهي
ز ثورش زهره وز خرچنگ برجيس
سعادت داده از تثليث و تسديس
ز پرگار حمل خورشيد منظور
بدلو اندر فكنده بر زحل نور
عطارد كرده ز اول خط جوزا
سوي مريخ شيرافكن تماشا
ذنب مريخ را مي‌كرده در كاس
شده چشم زحل هم كاسه راس
بدين طالع كز او پيروز شد بخت
ملك بنشست بر پيروزه گون تخت
بر آورد از سپيدي تا سياهي
ز مغرب تا به مشرق نام شاهي
چو شد كار ممالك برقرارش
قوي‌تر گشت روز از روزگارش
كشيد از خاك تختي بر ثريا
درو گوهر به كشتي در به دريا
چنان كز بس گهرهاي جهان‌تاب
به شب تابنده‌تر بودي ز مهتاب
بر آن تخت مبارك شد چو شيران
مبارك‌باد گفتندش دليران
جهان خرم شد از نقش نگينش
فرو خواند آفرينش آفرينش
ز عكس آنچنان روشن جنابي
خراسان را در افزود آفتابي
شد آواز نشاط و شادكامي
ز مرو شاهجان تا بلخ بامي
چو فرخ شد بدو هم تخت و هم تاج
در آمد غمزه شيرين به تاراج
نه آن غم را ز دل شايست راندن
نه غم‌پرداز را شايست خواندن
به حكم آنكه مريم را نگه داشت
كز او بر اوج عيسي پايگه داشت
اگر چه پادشاهي بود و گنجش
ز بي‌ياري پياپي بود رنجش
نمي‌گويم طرب حاصل نمي‌كرد
طرب مي‌كرد ليك از دل نمي‌كرد
گهي قصد نبيد خام كردي
گهي از گريه مي در جام كردي
گهي گفتي به دل كاي دل چه خواهي
ز عالم عاشقي يا پادشاهي
كه عشق و مملكت نايد بهم راست
ازين هر دو يكي مي‌بايدت خواست
چه خوش گفتند شيران با پلنگان
كه خر كره كند يا راه زنگان
مرا با مملكت گر يار بودي
دلم زين ملك برخوردار بودي
به خرم گر فرو شد بخت بيدار
به صد ملك ختن يك موي دلدار
شبي در باغ بودم خفته با يار
به بالين بر نشسته بخت بيدار
چو بختم خفت و من بيدار گشتم
بدينسان بي‌دل و بي‌يار گشتم
كجا آن نوبه‌نو مجلس نهادن
بهشت عاشقان را در گشادن
نشستن با پريرويان چون نوش
شهنشاه پريرويان در آغوش
كجا شيرين و آن شيرين زباني
به شيريني چو آب زندگاني
كجا آن عيش و آن شبها نخفتن
همه شب تا سحر افسانه گفتن
كجا آن تازه گلبرگ شكربار
شكر چيدن ز گلبرگش به خروار
عروسي را بدان روئين حصاري
ز بازو ساختن سيمين عماري
گهش چون گل نهادن روي بر روي
گهش بستن چو سنبل موي بر موي
گهي مستي شكستن بر خمارش
گهي پنهان كشيدن در كنارش
گهي خوردن ميي چون خون بدخواه
گهي تكيه زدن بر مسند ماه
سخن‌هائي كه گفتم يا شنيدم
خيالي بود يا خوابي كه ديدم
مرا گويند خندان شو چو خورشيد
كه انده بر نتابد جاي جمشيد
دهن پر خنده خوش چون توان كرد
درو يا خنده گنجد يا دم سرد
كرا جويم كرا خوانم به فرياد
بهاري بود و بربودش ز من باد
خيال از ناجوانمردي همه روز
به عشوه مي‌فزايد بر دلم سوز
ز بي‌خصمي گر افزون گشت گنجم
ز بي‌ياري در افزود است رنجم
من آن مرغم كه افتادم به ناكام
ز پشمين خانه در ابريشمين دام
چو من سوي گلستان راي دارم
چه سود ار بند زر بر پاي دارم
نه بند از پاي مي شايد بريدن
نه با اين بند مي‌شايد پريدن
غم يك تن مرا خود ناتوان كرد
غم چندين كس آخر چون توان خورد
مرا بايد كه صد غمخوار باشد
چون من صد غم خورم دشوار باشد
ز خر برگيرم و بر خود نهم بار
خران را خنده مي‌آيد بدين كار
مه و خورشيد را بر فرش خاكي
ز جمعيت رسيد اين تابناكي
براكنده دلم بي‌نور از آنم
نيم مجموع دل رنجور از آنم
ستاره نيز هم ريحان باغند
پراكندند از آن ناقص چراغند
شراره زان ندارد پرتو شمع
كه اين نور پراكنده است و آن جمع
نه خواهد دل كه تاج و تخت گيرم
نه خواهم من كه با دل سخت گيرم
دل تاريك روزم را شب آمد
تن بيمار خيزم را تب آمد
نمي‌شد موش در سوراخ كژدم
بياري جايروبي بست بردم
سياهك بود زنگي خود به ديدار
به سرخي مي‌زند چون گشت بيمار
دگر ره بانگ زد بر خود به تندي
كه با دولت نشايد كرد كندي
چو دولت هست بخت آرام گيرد
ز دولت با تو جانان جام گيرد
سر از دولت كشيدن سروري نيست
كه با دولت كسي را داوري نيست
كس از بي‌دولتي كامي نيابد
به از دولت فلك نامي نيابد
به دولت يافتن شايد همه كام
چو دانه هست مرغ آيد فرا دام
تو گندم كار تا هستي برآرد
گيا خود در ميان دستي برآرد
به هر كاري در از دولت بود نور
كه باد از كار ما بي‌دولتي دور
بسي بر خواند ازين افسانه با دل
چو عشق آمد كجا صبر و كجا دل
صبوري كرد با غم‌هاي دوري
هم آخر شادمان شد زان صبوري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد