بخش ۴۵ - ناليدن شيرين در جدائي خسرو

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴۵ - ناليدن شيرين در جدائي خسرو

۳۳ بازديد


چنين در دفتر آورد آن سخن‌سنج
كه برد از اوستادي در سخن رنج
كه چون شيرين ز خسرو باز پس ماند
دلش دربند و جانش در هوس ماند
ز بادام تر آب گل برانگيخت
گلابي بر گل بادام مي‌ريخت
بسان گوسپند كشته بر جاي
فرو افتاد و مي‌زد دست بر پاي
تن از بي‌طاقتي پرداخته زور
دل از تنگي شده چون ديده مور
هوي بر باد داده خرمنش را
گرفته خون ديده دامنش را
چو زلف خويش بي‌آرام گشته
چو مرغي پاي‌بند دام گشته
شده ز انديشه هجران يارش
ز بحر ديده پر گوهر كنارش
گهي از پاي ميافتاد چون مست
گه از بيداد مي‌زد دست بر دست
دلش حراقه آتش زني داشت
بدان آتش سر دودافكني داشت
مگر دودش رود زان سو كه دل بود
كه افتد بر سر پوشيده‌ها دود
گشاده رشته گوهر ز ديده
مژه چون رشته در گوهر كشيده
ز خواب ايمن هوسهاي دماغش
ز بيخوابي شده چشم و چراغش
دهن خشك و لب از گفتار بسته
ز ديده بر سر گوهر نشسته
سهي سروش چو برگ بيد لرزان
شده زو نافه كاسد نيفه ارزان
زماني بر زمين غلطيد غمناك
ز مشگين جعد مشگ افشاند بر خاك
چو نسرين بر گشاده ناخني چند
به نسرين برگ گل از لاله مي‌كند
گهي بر شكر از بادام زد آب
گهي خائيد فندق را به عناب
گهي چون كوي هر سو مي‌دويدي
گهي بر جاي چون چوگان خميدي
نمك در ديده بي‌خواب مي‌كرد
ز نرگس لاله را سيراب مي‌كرد
درختي بر شده چون گنبد نور
گدازان گشت چون در آب كافور
بهاري تازه چون رخشنده مهتاب
ز هم بگسست چون بر خاك سيماب
شبيخون غم آمد بر ره دل
شكست افتاد بر لشگرگه دل
كمين سازان محنت بر نشستند
يزك‌داران طاقت را شكستند
ز بنگاه جگر تا قلب سينه
به غارت شد خزينه بر خزينه
به صد جهد ازميان سلطان جان رست
وليك آنگه كه خدمت را ميان بست
گهي دل را به نفرين ياد كردي
ز دل چون بيدلان فرياد كردي
گهي با بخت گفتي كاي ستمكار
نكردي تا توئي زين زشت‌تر كار
مرادي را كه دل به روي نهادي
بدست آوردي و از دست دادي
فرو شد ناگهان پايت به گنجي
ز دست افشانديش بي‌پاي رنجي
بهاري را كه در بروي گشادي
ربودي گل به دل خارش نهادي
چراغي كز جهانش برگزيدي
ترا دادند و بادش در دميدي
به آب زندگاني دست كردي
نهان شد لاجرم كز وي نخوردي
ز مطبخ بهره جز آتش نبودت
وز آن آتش نشاط خوش نبودت
از آن آتش بر آمد دودت اكنون
پشيماني ندارد سودت اكنون
گهي فرخ سروش آسماني
دلش دادي كه يابي كامراني
گهي ديو هوس مي‌بردش از راه
كه مي‌بايست رفتن بر پي شاه
چو بسياري درين محنت بسر برد
هم آخر زان ميان كشتي بدر برد
به صد زاري ز خاك راه برخاست
ز بس خواري شده با خاك ره راست
به درگاه مهين بانو گذر كرد
ز كار شاه بانو را خبر كرد
دل بانو موافق شد درين كار
نصيحت كرد و پندش داد بسيار
كه صابر شو درين غم روزكي چند
نماند هيچ كس جاويد در يند
نبايد تيز دولت بود چون گل
كه آب تيز رو زود افكند پل
چو گوي افتادن و خيزان به بود كار
كه هركس كه اوفتد خيزد دگر بار
نرويد هيچ تخمي تا نگندد
نه كاري بر گشايد تا نبندد
مراد آن به كه دير آيد فرادست
كه هركس زود خور شد زود شد مست
نبايد راه رو كو زود راند
كه هر كو زود راند زود ماند
خري كوشست من بر گيرد آسان
ز شست و پنج من نبود هراسان
نه بيني ابر كو تندي نمايد
بگريد سخت و آنگه بر گشايد
ببايد ساختن با سختي اكنون
كه داند كار فردا چون بود چون
بسي در كار خسرو رنج ديدي
بسي خواري و دشواري كشيدي
اگر سودي نخوردي زو زيان نيست
بود ناخورده يخني باك از آن نيست
كنون وقت شكيبائيست مشتاب
كه بر بالا به دشواري رود آب
چو وقت آيد كه آب آيد فرا زير
نماند دولتت در كارها دير
بد از نيك آنگهي آيد پديدت
كه قفل از كار بگشايد كليدت
بسا ديبا كه يابي سرخ و زردش
كبود و ازرق آيد در نوردش
بسا در جا كه بيني كرد فرساي
بود ياقوت يا پيروزه را جاي
چو بانو زين سخن لختي فرو گفت
بت بي‌صبر شد با صابري جفت
وزين در نيز شاپور خردمند
بكار آورد با او نكته‌اي چند
دلش را در صبوري بند كردند
به ياد خسروش خسرند كردند
شكيبا شد در اين غم روزگاري
نه در تن دل نه در دولت قراري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد