دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۴۰ ۳۵ بازديد
مسجدي بود كه ما در آن جا بوديم اندك رنگ و شنجرف و لاجورد با من بود بر ديوار آن مسجد بيتي نوشتم و برگ شاخ و برگي در ميان آن بردم ايشان بديدند عجب داشتند و همه اهل حصار جمع شدند و به تفرج آن آمدند و مرا گفتند كه اگر محراب اين مسجد را نقش كني صد من خرما به تو دهيم و صد من خرما نزديك ايشان ملكي بود، چه تا من آن جا بودم از عرب لشكري به آن جا آمد و از ايشان پانصد من خرما خواست قبول نكردند و جنگ كردند. ده تن از اهل حصار كشته شد و هزار نخل بريدند و ايشان ده من خرما ندادند، چون با من شرط كردند من آن محراب نقش كردم و آن صد من خرما فرياد رس ما بود كه غذا نمي يافتيم و از جان نااميد شده بوديم كه تصور نمي توانستيم كرد كه از آن باديه هرگز بيرون توانيم افتاد چه به هر طرف كه آباداني داشت دويست فرسنگ بيابان ميبايست بريد مخوف و مهلك و در آن چهار ماه هرگز پنج من گندم به يك جا نديدم، تا عاقبت قافله اي از يمامه كه اديم گيرد و به لحسا برد كه اديم از يمن به اين فلج آرند و به تجار فروشند. عربي گفت من تو را به بصره برم و با من هيچ نبود كه به كرا بدهم و از آن جا تا بصره دويست فرسنگ و كراي شتر يك دينار بود از آن كه شتري نيكو به دو سه دينار ميفروختند مرا چون نقد نبود و به نسيه ميبردند گفت سي دينار در بصره بدهي تو را بريم. به ضرورت قبول كردم و هرگز بصره نديده بودم.
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد