دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۴۰ ۳۵ بازديد
پس آن عريان كتاب هاي من بر شتر نهادند و برادرم را به شتر نشاندند و من پياده برفتم روي به مطلع بنات النعش، زميني هموار بود بي كوه و پشته. هر كجا زمين سخت تر بود آب باران در او ايستاده بود و شب و روز ميرفتند كه هيچ جا اثر راه پديد نبود الا بر سمع ميرفتند و عجب آن كه بي هيچ نشاني ناگاه به سرچاهي رسيدندي كه آب بود. القصه به چهار شبانه روز به يمامه آمديم.
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد