قصيده شماره ۶۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۶۵

۳۵ بازديد


كسي كه قصد ز عالم به خواب و خور دارد
اگر چه چهره‌ش خوب است طبع خر دارد
بخر شمارش مشمارش، اي بصير، بصير
اگرچه او به‌سر اندر چو تو بصر دارد
نه هرچه با پر باشد ز مرغ باز بود
كه موش خوار و غليواژ نيز پر دارد
ز مردم آن بود، اي پور، از اين دو پاي روان
كه فعل دهر فريبنده را ز بر دارد
چو چاره نيستش از صحبت جهان جهان
اگر جفاش نمايد جفاش بردارد
ز بيم درد نهد مرد دنبه بر دنبل
نه زانكه دنبل نزديك او خطر دارد
جهان اگر شكر آرد به دست چپ سوي تو
به دست راست درون، بي گمان تبر دارد
درخت خرما صدخار زشت دارد و خشك
اگر دو شنگله خرماي خوب و تر دارد
جهان به آستي اندر نهفته دارد زهر
اگرچه پيش تو در دست‌ها شكر دارد
منافق است جهان، گر بنا گزير حكيم
بجويدش به دل و جان ازو حذر دارد
در اين سراي ببيند چو اندرو آمد
كه اين سراي ز مرگي در دگر دارد
هميشه ناخوش و بي‌برگ و بي‌نوا باشد
كسي كه مسكن در خانهٔ دو در دارد
چو بر گذشت در اين خانه صد هزار بدو
مقر خويش نداردش، ره گذر دارد
به چشم سر نتواندش ديد مرد خرد
به چشم دل نگرد در جهان، اگر دارد
اگرت داد نداد، اي پسر، جهان، او را
همي بپاي جهاندار دادگر دارد
ز بهر دانا دارد همي بپاي خداي
جهان و دين را، نه ز بهر اين حشر دارد
بتر بود ز حشر بلكه گاو باشد و خر
كسي كه قصد در اينجا به خواب و خور دارد
ز بهر دانش و دين بايدش همي مردم
كه خود خورنده جزين بي شمار و مر دارد
به خور مناز چو خر، بل شرف به دانش جوي
كه خر به خور شكم از تو فراخ‌تر دارد
شكم چو بيش خوري بيش خواهد از تو طعام
به خور مخارش ازيرا كه معده‌گر دارد
به جوي و جر تو چرا مي دوي به روز و شبان
اگر نه معده همي مر تو را بجز دارد
هگرز راه ندادش مگر به سوي سقر
كسي كه معده پر از آتش جگر دارد
سلاح ديو لعين است بر تو فرج و گلو
به پيش اين دو سلاحت همي سپر دارد
حذرت بايد كردن هميشه زين دو سلاح
كه تن ز فرج و گلو در به سوي شر دارد
ستم رسيده‌تر از تو نديد كس دگري
كه در تنت دو ستمگار مستقر دارد
ز ديو تنت حذر كن كه بر تو ديو تنت
فسوس‌ها همه از يكدگر بتر دارد
نگر كه هيچ گناهت به ديو بر ننهي
اگرت هيچ دل از خويشتن خبر دارد
مباش عام كه عامه به جهل تهمت خويش
چه بر قضاي خداي و چه بر قدر دارد
تو گوش و چشم دلت بر گشاي اگر جاهل
دو چشم و گوش دل خويش كور و كر دارد
قباي شاه ز ديباست نرم و با قيمت
اگرچه زير و درون پنبه و آستر دارد
نگاه كن كه چه چيز است در تنت كه تنت
بدوست زنده و زو حسن و زيب و فر دارد
چه گوهر است كه يك مشت خاك در تن ما،
به فر و زينت ازو گونه‌گون هنر دارد؟
بدو دو دست و دو پايت بگيرد و برود
زبان ازو سخن و چشم ازو نظر دارد
چرا كه موي تو زو رنگ قير دارد و مشك
رخانت رنگ طبر خون و معصفر دارد؟
چرا كه تا به تن اندر بود نيارامد
تنت مگر كه مر اين چيز را بطر دارد؟
همي دلت بتپد زو به سان ماهي ازانك
زمنزل دل تو قصد زي سفر دارد
زمنزل دلت اين خوب و پرهنر سفري
بدان كه روزي ناگاه رخت بردارد
به زير چرخ قمر در قرار مي‌نكند
قرارگاه مگر برتر از قمر دارد
ازين سراي برون هيچ مي‌نداند چيست
از اين سبب همه ساله به دل فكر دارد
جز آن نيابد از اين راز كس خبر كه دلش
زهوش و عقل در اين راه راهبر دارد
شريف جان تو زين قبهٔ كبود برون
چنانكه گفت حكيمي، يكي پدر دارد
ضعيف مرد گمان برد كو همي گويد
«خداي ما به جهان در زن و پسر دارد»
از آن حكيم چو تقليدي اين سخن بشنود
به جهل گفت «چه دانيم ما؟ مگر دارد»
خداي را چه شناسد كسي كه بر تقليد
دو چشم تيره و دل سخت چون حجر دارد؟
نه چشم دارد در دل نه گوش، بل چو ستور
ز بهر خواب و خورش چشم و گوش و سر دارد
بزرگ نيست نه دانا به نزد او مگر آنك
عمامهٔ قصب و اسپ و سيم و زر دارد
هزار شكر مر آن را كه جود و قدرت او
به صورت بشر اندر چنين بقر دارد
بدين زمان و بدين ناكسان كه دارد صبر؟
مگر كسي كه ز روي و حجر جگر دارد
زشعر حجت وز پندهاش برتو خوري
اگر درخت دل تو ز عقل بر دارد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد