قصيده شماره ۶۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۶۸

۳۵ بازديد


بالاي هفت چرخ مدور دو گوهرند
كز نور هر دو عالم و آدم منورند
اندر مشيمهٔ عدم از نطفهٔ وجود
هر دو مصورند ولي نامصورند
محسوس نيستند و نگنجند در حواس
نايند در نظر كه نه مظلم نه انورند
پروردگان دايهٔ قدسند در قدم
گوهرنيند اگرچه به اوصاف گوهرند
زين سوي آفرينش و زان سوي كاينات
بيرون و اندرون زمانه مجاورند
اندر جهان نيند هم ايشان و هم جهان
در ما نيند و در تن ما روح پرورند
گويند هر دو هر دو جهانند، از اين قبل
در هفت كشورند و نه در هفت كشورند
اين روح قدس آمد و آن ذات جبرئيل
يعني فرشتگان پرانند و بي‌پرند
بي‌بال در نشيمن سفلي گشاده پر
بي پر بر آشيانهٔ علوي همي پرند
با گرم و سرد عالم و خشك و تر جهان
چون خاك و باد هم نفس آب و آذرند
در گنج خانهٔ ازل و مخزن ابد
هر دو نه جوهرند ولي نام جوهرند
هم عالم‌اند و آدم و هم دوزخ و بهشت
هم حاضرند و غايب و هم زهر و شكرند
وز نور تا به ظلمت و ز اوج تا حضيض
وز باختر به خاور وز بحر تا برند
هستند و نيستند و نهانند و آشكار
زان بي تواند و با تو به يك خانه اندرند
در عالم دوم كه بود كارگاهشان
ويران كنندگان بنا و بناگرند
روزي دهان پنج حواس و چهار طبع
خواليگران نه فلك و هفت اخترند
وز مشرفان ده‌اند به‌گرد سرايشان
زان پنج اندرون و از آن پنج بردرند
در پيش هر دو هر دو دكان‌دار آسمان
استاده هر چه دير فروشد همي خرند
وان پادشاه ده سر و شش روي و هفت چشم
با چار خصمشان به يكي خانه اندرند
جوهر نيند و جوهر ايشان بود عرض
محور نهادهٔ عرضند و نه محورند
خوانند برتو نامهٔ اسرار بي‌حروف
دانند كرده‌هاي تو بي آنكه بنگرند
پيدا از آن شدند كه گشتند ناپديد
زان بي تن و سرند كه اندر تن و سرند
وين از صفت بود كه نگنجند در جهان
وانگاه در تن و سر ما هر دو مضمرند
آن جايگان بهر تو را ساختند جاي
ور نه كدام جاي؟ كه از جاي برترند
سوي تو آمدند ز جائي كه جاي نيست
آنجا فرشته‌اند و بدين‌جا پيمبرند
بالاي مدرج ملكوت‌اند در صفات
چون ذات ذوالجلال نه عنصر نه جوهرند
با آنكه هست هر دو جهان ملك اين و آن
نفس تو را اگر تو بخواهي مسخرند
گفتارشان بدان و به گفتار كار كن
تا از خداي عزوجل وحيت آورند
بنگر به سايرات فلك را كه بر فلك
ايشان زحضرت ملك‌العرش لشكرند
بي‌دانشان اگرچه نكوهش كنندشان
آخر مدبران سپهر مدورند
چندين هزار ديده و گوش از براي چيست؟
زيشان سخن مگوي كه هم كور و هم كرند
گوئي مرا كه گوهر ديوان ز آتش است
ديوان اين زمانه همه از گل مخمرند
جز آدمي نزاد ز آدم در اين جهان
وينها از آدم‌اند چرا جملگي خرند؟
دعوي كنند چه كه براهيم زاده‌ايم؟
چون ژرف بنگري همه شاگرد آزرند
در بزم‌گاه مالك ساقي‌ي زبانيند
اين ابلهان كه در طلب جام كوثرند
خوشي كجاست اينجا؟ كاينجا برادران
از بهر لقمه‌اي هم خصم برادرند
بعد از هزار سال هماني كه اولت
زين در درآورند و از آن در برون برند
اينها كه آمدند چه ديدند از اين جهان؟
رفتند و ما رويم و بيايند و بگذرند
وينها كه خفته‌اند در اين خاك سالها
از يك نشستن پدرانند و مادرند
وينها كه دم زدند به حب علي همي
گر زانكه دوستند چرا خصم عمرند؟
وينها كه هستشان به ابوبكر دوستي
گر دوستند چونكه همه خصم حيدرند؟
وين سنيان كه سيرتشان بغض حيدر است
حقا كه دشمنان ابوبكر و عمرند
گر عاقلي ز هر دو جماعت سخن مگوي
بگذارشان بهم كه نه افلج نه قمبرند
هان‌تا از آن گروه نباشي كه در جهان
چون گاو مي‌خورند و چون گرگان همي درند
يا كافري به قاعده يا مؤمني به حق
همسايگان من نه مسلمان نه كافرند
ناصر غلام و چاكر آن كس كه اين بگفت
«جان و خرد رونده بر اين چرخ اخضرند»


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد