قصيده شماره ۶۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۶۹

۳۵ بازديد


چند گردي گردم اي خيمهٔ بلند؟
چند تازي روز و شب همچون نوند؟
از پس خويشم كشيدي بر اميد
ساليان پنجاه و يا پنجاه و اند
مكر و ترفندت كنون از حد گذشت
شرم‌دار اكنون، از اين ترفند چند؟
مادر بسيار فرزندي وليك
خوار داريشان، هميشه كندمند
جز تو كه شنيده است هرگز مادري
كو به فرزندان نخواهد جز گزند؟
كاه داري ياخته بر روي آب
زهر داري ساخته در زير قند
از زمان و مكر او ايمن مباش
بس كن از كردار بد بپذير پند
كز بدي‌ها خود بپيچد بد كنش
اين نبشته‌ستند در استا و زند
چند ناگاهان به چاه اندر فتاد
آنكه او مر ديگري را چاه كند
بس بلندي تو وليكن درد و رنج
چون بيفتد بيشتر بيند بلند
گر نكرده ستم گناهي پيش ازين
چون فگندندم در اين زندان و بند
نيك بنگر تا چگونه كردگار
برمن از من سخت بندي برفگند
از من آمد بند برمن همچنانك
پاي‌بند گوسفند از گوسپند
زير بار تن بماندم شست سال
چون نباشم زير بار اندر نژند؟
بار اين بند گران تا كي كشد
اين خرد پيشه روان ارجمند؟
چون به حقم سوي دانا نال نال
گر نباشد شايد از من خند خند
اي خرد پيشه حذردار از جهان
گر بهوشي پند حجت كار بند
اين يكي ديو است بي‌تمييز و هوش
خير كي بيند ز بي‌هش هوشمند؟
تازيان بيندش دايم هوشيار
گاه بر شبديز و گاهي بر سمند
هر كه را ز آسيب او آفت رسد
باز ره ناردش تعويذ و سپند
گر بخواهي بستن اين بيهوش را
از خرد كن قيد، وز دانش كمند
دانه اندر دام مي‌داني كه چيست
نرم و سخت و خوب و زشت و بو و گند؟
راه‌مند بدكنش هرگز مرو
تا نگردي دردمند و آهمند
بر كسي مپسند كز تو آن رسد
كه‌ت نيايد خويشتن را آن پسند
اي شده عمرت به باد از بهر آز،
بر اميد سوزنت گم شد كلند
مست كردت آز دنيا لاجرم
چون شدي هشيار ماندي مستمند
با تو فردا چه بماند جز دريغ
چون بردميراث‌خوار اين‌زند و پند؟
چشم دلت از خواب غفلت باز كن
رنگ جهل از دل به دانش باز رند
چون زده ستي خود تبر بر پاي خويش
خود پزشك خويش باش اي دردمند
برهمندي را به دل در جاي كن
سود كي داردت شخص برهمند
بر در طاعت ببايدت ايستاد
گر همي ز ايزد بترسي چون پلند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد