قصيده شماره ۷۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۷۳

۳۴ بازديد


مرد چو با خويشتن شمار كند
داند كاين چرخ مي شكار كند
مار جهان را چو ديد مرد به دل
دست كجا در دهان مار كند؟
مرد خرد همچو خر ز بهر شكم
پشت نبايد كه زير بار كند
سفله جهان، بي‌وفاست اي بخرد
با تو كجا بي‌وفا قرار كند؟
سوي گل او اگر تو دست بري
دست تو را خار او فگار كند
خار بدان گل چننده قصد كند
گرچه همي او نه قصد خار كند
يار بد تو اگر تو چند بدو
بد نكني با تو خار خار كند
بر سر خود چون فگند خاك، تو را
باك ندارد كه خاكسار كند
دوستي خوار گشته را مطلب
زانكه تو را گشته خوار خوار كند
دست سياه و درشت و گنده كند
هركه همي دست درشخار كند
چرخ يكي آسياست بر سر تو
روز و شبان زين همي مدار كند
هركه در اين آسيا بماند دير
روي و سر خويش پرغبار كند
گرچه تو خفته‌ستي آسياي جهان
هيچ نخسپد همي و كار كند
گاه يكي را ز چه به گاه برد
گاه يكي را ز گه به‌دار كند
گاه چو دشمنت در بلا فگند
گاه چو فرزند در كنار كند
نشمرد افعال او مهندس اگر
چند به صد ساليان شمار كند
اين نه فلك مي‌كند كز اين سخنان
اهل خرد را همي خمار كند
كار كن است اين فلك به عمر همي
كار به فرمان كردگار كند
كار خداوند كار خود نكند
بلكه همه كار پيشكار كند
بي درو روزن يكي حصار است اين
بي درو روزن يكي حصار كند؟
روي فلك را همي به در و گهر
اين شب زنگي چرا نگار كند؟
در فلك را ببرد صبح، مگر
صبح همي با فلك قمار كند
گرد معصفر نگر كه وقت سحر
زود همي چرخ برعذار كند
در درمي زر نگر كه صبح همي
با شب يا زنده كارزار كند
اين فلك روزگار خواره چنين
چند چه گوئي كه روزگار كند؟
صانع قادر هگرز بي‌غرضي
گنبد گردان و كار و بار كند؟
وانگه بر كار كن ستور همه
مردم را مير و كاردار كند؟
مرد در اين تنگ راه ره نبرد
گر نه خرد را دليل و يار كند
جز كه ز بهر من و تو مي‌نكند
آنكه همي در شاهوار كند
نيست خبر گاو را ازانكه همي
نايره‌اي عود را چو نار كند
اين و هزاران هزار چيز فلك
بر من و بر تو همي نثار كند
شكر نعيمي كه تو خوري كه كند؟
گورخر و شير مرغزار كند؟
شايد اگر چشم سر ز بهر شرف
مرد در اين ره يكي چهار كند
روي به علم و به دين نهد ز جهان
كاين دو به دو جهانش بختيار كند
گر تو يكي خشك بيد بي‌هنري
علم تو را سرو جويبار كند
ور چه تو راست مست كرد جهل، همان
علم ز مستيت هوشيار كند
علم زدريا تو را به خشك برد
علم زمستانت را بهار كند
علم دل تيره را فروغ دهد
كند زبان را چو ذوالفقار كند
جانش از آزار آن جهان برهد
هر كه ز دين گرد جان ازار كند
پند پذير، اي پسر، كه پند تو را
پاي به دين اندر استوار كند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد