قصيده شماره ۷۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۷۴

۳۵ بازديد


صبا باز با گل چه بازار دارد؟
كه هموارش از خواب بيدار دارد
به رويش همي بر دمد مشك سارا
مگر راه بر طبل عطار دارد
همي راز گويند تا روز هر شب
ازيرا به بهمن گل آزار دارد
چو بيمارگون شد ز نم چشم نرگس
مر او را همي لاله تيمار دارد
سحر گه نگه كن كه بر دست سيمين
به زر اندرون در شهوار دارد
نه غواص گوهر نه عطار عنبر
به نزديك نرگس چه مقدار دارد؟
بنالد همي پيش گلزار بلبل
كه از زاغ آزار بسيار دارد
زره پوش گشتند مردان بستان
مگر باغ با زاغ پيكار دارد
كنون تيرگلبن عقيق و زمرد
از اين كينه بر پر و سوفار دارد
بيابد كنون داد بلبل كه بستان
همه خيل نيسان و ايار دارد
عروس بهاري كنون از بنفشه
گشن جعد وز لاله رخسار دارد
بيا تا ببيني شگفتي عروسي
كه زلفين و عارض به خروار دارد
نگويم كه طاووس نر است گلبن
كه گلبن همي زين سخن عار دارد
نه طاووس نر از وشي پر دارد
نه از سرخ ياقوت منقار دارد
نه در پر و منقار رنگين سرشته
چو گل مشك خر خيز و تاتار دارد
چه گوئي جهان اين همه زيب و زينت
كنون بر همان خاك و كهسار دارد؟
چه گوئي كه پوشيده اين جامه‌ها را
همان گنده پير چو كفتار دارد؟
به سر پر درخت گل از برف و برگش
گهي معجر و گاه دستار دارد
يكي جادوست اين كه او را نبيند
جز آن كز چنين كار تيمار دارد
نگه كن شگفتي به مستان بستان
كه هر يك چه بازار و كاچار دارد
نهاده به سر بر سمن تاج و، نرگس
به دست اندرون در و دينار دارد
سوي خويش خواند همي بي‌هشان را
همه سيرت و خوي طرار دارد
بداني كه مست است هر رستني‌اي
نبيني كه چون سر نگونسار دارد؟
نگردد به گفتار مستانه غره
كسي كو دل و جان هشيار دارد
بر آتش زنش، اي خردمند، زيرا
كه هشيار مر مست را خوار دارد
نگه كن كه با هر كس اين پير جادو
دگرگونه گفتار و كردار دارد
مكن دست پيشش اگر عهد گيرد
ازيرا كه در آستي مار دارد
شدت پارو پيرارو، امسالت اينك
روش بر ره پار و پيرار دارد
درخت جهان را مجنبان ازيرا
درخت جهان رنج و غم بار دارد
مده در بهاي جهان عمر كوته
كه جز تو جهان پر خريدار دارد
به زنهار گيتي مده دل نه رازت
كه گيتي نه راز و نه زنهار دارد
يكي منزل است اين كه هرك اندرو شد
برون آمدن سخت دشوار دارد
يكي ميزبان است كو ميهمان را
دهان و شكم خشك و ناهار دارد
بدان ميهمان ده مر اين ميزبان را
كه او قصد اين ديو غدار دارد
به يك سو شو از راه و بنگر به عبرت
كه با اين گروه او چه بازار دارد
پر از خنده روي و لب و، دل ز كينه
برايشان پر از خشم و زنگار دارد
تو را گر بدين دست بر منبر آرد
بدان دست ديگر درون‌دار دارد
چو راهت گشاده كند زي مرادي
چنان دان كه در پيش ديوار دارد
مرا پرس از مكر او كاستينم
ز مكرش به خون دل آهار دارد
هميشه در راحت اين ديو بدخو
برآزاد مردان به مسمار دارد
جفا و ستم را غنيمت شمارد
وفا و كرم را به بيگار دارد
خردمند با اهل دنيا به رغبت
نه صحبت نه كار و بياوار دارد
وليكن همي با سفيه آشنائي
به ناكام و ناچار هنجار دارد
كه خواهد كه‌ش آن بد كنش درست باشد؟
كه جويد كه از بي‌خرد يار دارد؟
بدو ده رفيقان او را ازيرا
سبكسار قصد سبكسار دارد
جز آن نيست بيدار كو دست و دل را
از اين ديو كوتاه و بيدار دارد
مر اين بي‌وفا را ببيند حقيقت
كرا چشم دل نور دين‌دار دارد
جهان پيشه كاري است اي مرد دانا
كه بر سر يكي نام بردار دارد
حقيقت ببيند دگر سال خود را
چو چشم و دل خويش زي پار دارد
نشايد نكوهش مرو را كه يزدان
در اين كار بسيار اسرار دارد
زدانا بس است آن نكوهش مرو را
كه او را نه دانا نه سالار دارد
يكي بوستان است عالم كه يزدان
ز مردم درو كشت و اشجار دارد
از اينجا همي خيزدش غله ليكن
بدان عالم ديگر انبار دارد
همه برزگاران اويند يكسر
مسلمان و، ترسا كه زنار دارد
يكي را زمين سنان است و شوره
يكي كشت و پاليز و شد كار دارد
يكي چون درختي بهي چفده از بر
يكي گردني چون سپيدار دارد
يكي تخم خورده‌است وز بي‌فلاحي
همي گاو همواره بي‌كار دارد
يكي تخم كرده‌است وز كار گاوش
تن كار كن لاغر و زار دارد
مراين هردو را هيچ دهقان عادل
چه گوئي كه يكسان و هموار دارد؟
يكي روزنامه است مر كارها را
كه آن را جهان‌دار دادار دارد
بياموز و آنگه بكن كار دنيي
كه كار اي پسر دانش و كار دارد
جز آن را مدان رسته از بند آتش
كه كردار در خورد گفتار دارد
نصيحت پذيرد ز گفتار حجت
كسي كو دل و خوي احرار دارد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد