قصيده شماره ۷۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۷۷

۳۶ بازديد


چون همي بوده‌ها بفرسايد
بودني از چه مي‌پديد آيد؟
زانكه او بوده نيست و سرمدي است
كانچه بوده شود نمي‌پايد
وانچه نابوده نافزوده بود
نافزوده چگونه فرسايد؟
پس جهان تا ابد بفرسايد
گر نفرسايد ايچ نفزايد
گرهي را كه دست يزدان بست
كي تواند كسي كه بگشايد؟
ننگري كاين چهار زن هموار
همي از هفت‌شوي چون زايد؟
هر كسي جز خداي در عالم
گر به جاي زنان بود شايد
وين كهن گشته گند پير گران
دل ما مي چگونه بربايد!
اي خردمند، پس گمان تو چيست
كاين دوان آسيا كي آسايد؟
آنگهي كانچه نيست بوده شود
يا چو اين بوده‌ها فرو سايد؟
دل به بيهوده‌اي مكن مشغول
كه فلان ژاژ خاي مي‌خايد
در طعامي چرا كني رغبت
كه اگر زان خوري تو بگزايد؟
گر بماند جهان چه سود تو را؟
ور نماند تو را چه مي‌بايد؟
هر كه رغبت كند در اين معني
دل ببايد كه پاك بزدايد
زانكه چون دست پاك باشد سخت
همي از انگبين نيالايد
گرد اين كار جز كه دانا را
گشتن او خرد نفرمايد
وانكه با زشت‌روي ديبه و خز
گر چه خوب است خود بننمايد
هر كه مر نفس را به آتش عقل
از وبال و بزه بپالايد
شايد آنگه كز اين جوال به كيل
اندك اندك برو بپيمايد
و گرش نيست مايه، بر خيره
آسمان را به گل نيندايد
نرسد برچنين معاني آنك
حب دنيا رخانش بمخايد
اي گراينده سوي اين تلبيس
شعر من سوي تو چه كار آيد؟
تو كه بر خويشتن نبخشائي
جز تو بر تو چگونه بخشايد؟
گر دل تو چنانكه من خواهم
مر چنين كار را بيارايد
تبر پند من به جهد و به رفق
شاخ جهل تو را بپيرايد
منگر سوي آن كسي كه زبانش
جز خرافات و فريه نداريد
بخلد پند چشم جهل چنانك
روي بدبخت ديبه بشخايد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد