قصيده شماره ۸۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۸۰

۳۴ بازديد


اي شده چاكر آن درگه انبوه بلند
وز طمع مانده شب و روز بر آن در چو كلند
بر در مير تو، اي بيهده، بسته طمعي
از طمع صعبتر آن را كه نه قيد است و نه بند
شوم شاخي است طمع زي وي اندر منشين
ور نشيني نرهد جانت از آفات و گزند
گر بلند است در مير تو سر پست مكن
به طمع گردن آزاد چنين سخت مبند
گر بلندي‌ي در او كرد چنين پست تو را
خويشتن چونكه فرونفگني از كوه بلند؟
ديوت از راه ببرده است، بفرماي، هلا
تات زير شجر گوز بسوزند سپند
حجت آري كه همي جاه و بزرگي طلبي
هم بر آن سان كه همي خلق جهان مي‌طلبند
گر هزار است خطا، اي بخرد، جمله خطاست
چند از اين حجت بي مغز تو، اي بيهده، چند؟
گر كسي خويشتن خويش به چه در فگند
خويشتن خيره در آن چاه نبايدت فگند
گر بخندند گروهي كه ندارند خرد
تو چو ديوانه به خندهٔ دگران نيز مخند
دانش‌آموز و چو نادان ز پس مير ممخ
تا چو دانا شوي آنگه دگران در تو مخند
بي‌سپاسي بكني رند نمائي به ازانك
به سپاسيت بپوشند به ديباي و پرند
شادي و نيكوي از مال كسان چشم مدار
تا نماني چو سگان بر در قصاب نژند
گردن از بار طمع لاغر و باريك شود
اين نبشته است زرادشت سخن‌دان در زند
ترفت از دست مده بر طمع قند كسان
ترف خود خوش خور و از طمع مبر گاز به قند
سودمند است سمند اي خردومند وليك
سودش آن راست سوي من كه مرو راست سمند
مر مرا آنچه نخواهي كه بخري مفروش
بر تنم آنچه تنت را نپسندي مپسند
سپس آنچه نه آن تو بود خيره متاز
كانچه آن تو بود سوي تو آيد چو نوند
عمر پرمايه به خواب و خور برباد مده
سوزن زنگ زده خيره چه خري به كلند؟
پيش از آن كه‌ت بكند دست قوي دهر از بيخ
دل از اين جاي سپنجيت همي بايد كند
عمر را بند كن از علم و ز طاعت كه تو را
علم با طاعت تو قيد دوان عمر تواند
بر سر و پاي زمانهٔ گذران مرد حكيم
بهتر از علم و زطاعت ننهد قيد و كمند
خاطرت زنگ نگيرد نه سرت خيره شود
گر بگيرد دل هشيار تو از حكمت پند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد