قصيده شماره ۸۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۸۱

۳۶ بازديد


جز كه هشيار حكيمان خبر از كار ندارند
كه فلك باز شكار است و همه خلق شكارند
نه عجب گر نبودشان خبر از چرخ و ز كارش
كز حريصي و جهالت همه در خواب و خمارند
برزگاران جهانند و همه روز و همه شب
بجز از معصيت و جور نه ورزند و نه كارند
چون درختان ببارند به ديدار وليكن
چون به كردار رسد يكسره بيدند و چنارند
غدر و مكر است بسي بر سر اين خلق فلك را
كه بجز اهل خرد طاقت آن مكر ندارند
اي خردمند گمان بر كه جهان خوب درختي است
كه برو اهل خرد خوش مزه و بوي ثمارند
بل كشاورز خداي است و درو كشت حكيمان
واندرو اين جهلاشان به مثل چون خس و خارند
جز كه آزار و خيانت نشناسند ازيرا
به بدي‌ي فعل چو موشان و چو ماران قفارند
گر بيابند ز تقليد حصاري به جهالت
از تن خويش و سر اين حكما گرد برآرند
مثل است اين كه چو موشان همه بيكار بمانند
دنه‌شان گيرد و آيند و سر گربه بخارند
ديوشان سوي بيابان بنموده است طريقي
زين سبب را به سوي شهر همي رفت نيارند
ببريدند ز پيغمبر و از آل و تبارش
زانكه مر ديو لعين را همه آلند و تبارند
بر ره دين به مثل ميل نبينند و مناره
وز پس دنيا ذره به هوا در بشمارند
اي برادر به‌حذرباش زغرقه به‌ميان‌شان
زانكه اين قوم يكي بحر بي‌آرام و قرارند
سوي آل نبي آي از سپه ديو كه ايشان
مؤمنان را زجفاي سپه ديو حصارند
سزد از پشت به خر سوي غضنفر بنشيند
مرد هشيار چو دانست كه خصمانش حمارند
باد و ابرند وليكن حكما و عقلا را
بجز از عدل نيارند و بجز علم نبارند
انبيااند بدان گاه كه پيران و كهولند
حكمااند از آن وقت كه اطفال و صغارند
چون ره قبله شود گم به حكم قبلهٔ خلقند
چون شب فتنه شود تيره پر از نور نهارند
به سخا و به هدي و به بها و به تقي خوش
از خداوند سوي خلق جهان جمله مشارند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد