قصيده شماره ۲۰۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۰۹

۳۵ بازديد


دور باش اي خواجه زين بي‌مر گله
كه‌ت نيايد چيز حاصل جز گله
هر كه در ره با گلهٔ خوگان رود
گرد و درد و رنج يابد زان گله
خانه خالي بهتر از پر شير و گرگ
دانيال اين كرد بر دانا مله
همچو بلبل لحن و دستان‌ها زنند
چون لبالب شد چمانه و بلبله
وز نهيب مؤذن و بانگ نماز
اندرون افتد به تن‌شان زلزله
آب تيره است اين جهان، كشتيت را
بادبان كن دانش و طاعت خله
گر كله زد جاهلي با بخت بد
مر تو را با او نبايد زد كله
چون كله گم كرد نادان مر تو را
كي تواند ديد هرگز با كله؟
با عمل مر علم دين را راست دار
آن ازين كمتر مكن يك خردله
كار بي‌دانش مكن چون خر، منه
در ترازو بارت اندر يك پله
چون به ناداني كند مزدور كار
گرسنه خسپد به شب دست آبله
چون نشوئي دل به دانش همچنانك
موي را شوئي به آب آمله؟
علم خورد و برد خود گسترده‌اند
پيش اين انبوه و گمره قافله
پيش اين گاوان كه هرگزشان نبود
دل به كاري جز به كار حوصله
نان همي جويد كسي كو مي‌زند
دست بر منبر به بانگ و مشغله
زيمله بر تو نهاده است آن خسيس
چون كشي گر خر نگشتي زيمله
عقل تاويل است و دوشيزه نهان
چون به برگ حنظل اندر حنظله
علم حق آن است، از آن سو كش عنان
عامه را ده جمله علم خربله
پاي پاكيزه برهنه به بسي
چون به پا اندر دريده كشكله
علم تاويلي به تنزيل اندر است
وز مثل دارد به سر بر قوفله
مصقله است اين علم، زنگ جهل را
چيز نزدايد مگر كاين مصقله
عهد يزدان است كليد و، قفل او
نيست جز ترفند تقليدي يله
اي سپرده دل به دنيا، وقت بود
كه شوي مر علم دين را يكدله
دهر بد گوهر به شر آبستن است
جز بلا هرگز نزاد اين حامله
دست ازو دركش چو مردان پيش ازانك
در كشندت زير شر و ولوله
چون نگيري سلسله داوودوار؟
پيش توست آويخته آن سلسله
گر به تاريكي همي چشمت نديد
حجت اينك داشت پيشت مشعله


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد