قصيده شماره ۲۱۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۱۰

۴۲ بازديد


نايد هگرز از اين يله گو باره
جز درد و رنج عاقل بيچاره
از سنگ خاره رنج بود حاصل
بي‌عقل مرد سنگ بود خاره
هرگز كس آن نديد كه من ديدم
زين بي‌شبان رمه يله گوباره
تا پر خمار بود سرم يكسر
مشفق بدند برمن و غمخواره
واكنون كه هشيار شدم، برمن
گشتند مار و كژدم جراره
زيرا كه بر پلاس نه خوب آيد
بر دوخته ز شوشتري پاره
از عامه خاص هست بسي بتر
زين صعبتر چه باشد پتياره؟
چون نار پاره پاره شود حاكم
گر حكم كرد بايد بي‌پاره
دزدي است آشكاره كه نستاند
جز باغ و حايط و رزو ابكاره
ور ساره دادخواه بدو آيد
جز خاكسار ازو نرهد ساره
در بلخ ايمن‌اند ز هر شري
مي‌خوار و دزد و لوطي و زن‌باره
ور دوستدار آل رسولي تو
چون من ز خاندان شوي آواره
زيشان برست گبر و بشد يك‌سو
بر دوخته رگو به كتف ساره
رست او بدان رگو و نرستم من
بر سر نهاده هژده گزي شاره
پس حيلتي نديدم جز كندن
از خان و مان خويش به يكباره
چون شور و جنگ را نبود آلت
حيلت گريز باشد ناچاره
آزاد و بنده و پسر و دختر
پير و جوان و طفل ز گاواره
بر دوستي عترت پيغمبر
كردندمان نشانهٔ بيغاره
هرگز چنين گروه نزايد نيز
اين گنده پير دهر ستمگاره
آن روزگار شد كه حكيمان را
توفيق تاج بود و خرد ياره
ناگاه باد دنيا مر دين را
در چه فگند از سر پرواره
گيتي يكي درخت بد و مردم
او را به سان زيتون همواره
رفته‌است پاك روغن از اين زيتون
جز دانه نيست مانده و كنجاره
امروز كوفتم به پي آنك او دي
مي‌داشت طاعتم به سر و تاره
سودي نداردت چو فراشوبد
بدخو زمانه، خواهش و نه زاره
روزي به سان پيرزني زنگي
آردت روي پيش چو هر كاره
روزي چو تازه دختركي باشد
رخساره گونه داده به غنجاره
درياست اين جهان و درو گردان
اين خلق همچو زبزب و طياره
بر دين سپاه جهل كمين دارد
با تيغ و تير و جوشن آن كاره
از جنگ جهل چونكه نمي‌ترسي
وز عقل گرد خود نكشي باره؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد