قصيده شماره ۲۱۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۱۱

۳۶ بازديد


اي زود گرد گنبد بر رفته
خانهٔ وفا به دست جفا رفته
بر من چرا گماشته‌اي خيره
چندين هزار مست بر آشفته؟
اين دشته بر كشيده همي تازد
وان با كمان و تير برو خفته
اينم كند به خطبه درون نفرين
وانم به نامه فريه كند سفته
من خيره مانده زيرا با مستان
هر دو يكي است گفته و ناگفته
گفته سخن چو سفته گهر باشد
ناگفته همچو گوهر ناسفته
بيدار كرد ما را بيداري
پنهان ز بيم مستان بنهفته
خرگوش‌وار ديدم مردم را
خفته دو چشم باز و خرد رفته
يك خيل خوگ‌وار درافتاده
با يكدگر چو ديوان كالفته
يك جوق بر مثال خردمندان
با مركب و عمامهٔ زربفته
بر سام يارده ز شر منبر
گويان به طمع روز و شبان لفته
مستان و بيهشان چو بديدندم
شمع خرد فروخته بگرفته
زود از ميان خويش براندندم
پر درد جان و ز انده دل كفته
آن جانور كه سرگين گرداند
زهر است سوي او گل بشكفته
بيدار چون نشست بر خفته
خفته ز عيب خويش شود تفته
زيرا كه سخت زود سوي بيدار
پيدا شود فضيحتي از خفته
اي درها به رشته در آوردم
روز چهارم از سومين هفته


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد