اي زود گرد گنبد بر رفته
خانهٔ وفا به دست جفا رفته
بر من چرا گماشتهاي خيره
چندين هزار مست بر آشفته؟
اين دشته بر كشيده همي تازد
وان با كمان و تير برو خفته
اينم كند به خطبه درون نفرين
وانم به نامه فريه كند سفته
من خيره مانده زيرا با مستان
هر دو يكي است گفته و ناگفته
گفته سخن چو سفته گهر باشد
ناگفته همچو گوهر ناسفته
بيدار كرد ما را بيداري
پنهان ز بيم مستان بنهفته
خرگوشوار ديدم مردم را
خفته دو چشم باز و خرد رفته
يك خيل خوگوار درافتاده
با يكدگر چو ديوان كالفته
يك جوق بر مثال خردمندان
با مركب و عمامهٔ زربفته
بر سام يارده ز شر منبر
گويان به طمع روز و شبان لفته
مستان و بيهشان چو بديدندم
شمع خرد فروخته بگرفته
زود از ميان خويش براندندم
پر درد جان و ز انده دل كفته
آن جانور كه سرگين گرداند
زهر است سوي او گل بشكفته
بيدار چون نشست بر خفته
خفته ز عيب خويش شود تفته
زيرا كه سخت زود سوي بيدار
پيدا شود فضيحتي از خفته
اي درها به رشته در آوردم
روز چهارم از سومين هفته
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۳۹ ۳۶ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد