قصيده شماره ۲۱۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۱۲

۳۷ بازديد

 

گشت جهان كودكي دوازده ساله
از سمنش روي وز بنفشه گلاله
آمد نازان ز هند مرغ بهاري
روي نهاده به ما جغاله جغاله
بي‌سلب و مفرش پرندي و رومي
دشت نماند و جبال و نه بساله
تا گل در كله چون عروس نهان شد
ابر مشاطه شده است و باد دلاله
نرگس جماش چون به لاله نگه كرد
بيد بر آهخت سوي لاله كتاله
طرفه سواري است گل فروخته هموار
آتشش آب و عقيق و مشك دباله
گرنه چو يوسف شده است گل، چو زليخا
باغ چرا باز شد دوازده ساله؟
چون بوزد خوش نسيم شاخك بادام
سيم نثارت كند درست و شگاله
باز قوي شد به باغ دختركش را
دست شده سست و پاي گشته كماله
روي به دنيا نه، اي نهاده برو دل،
داد بخواه از گل و بنفشه و لاله
نيستي آگه مگر كه چون تو هزاران
خورده است اين گنبد پير زشت نكاله؟
هر كه مرو را طلاق داد بجويدش
دوست ندارد هگرز شوي حلاله
فتنه كند خلق را چو روي بپوشد
همچو عروسان به زير سبز غلاله
گر تو همي صحبت زمانه نجوئي
آمدت اينك زمان صحبت و حاله
پير جهان بد سگال توست سوي او
منگر و مستان ز بد سگاله نواله
جز به جفا و عده‌هاش پاك دروغ است
ور بدهد مر تو را هزار قباله
نيك نگه كن به آفرينش خود در
تا به گه پيريت ز حال سلاله
تات يكي وعده كرد هرگز كان را
باز به روز دگر نكرد حواله
معده‌ت چاهي است اي رفيق كه آن چاه
پر نشود جز به خاك و ريگ و نماله
رنج مبر تو كه خود به خاك يكي روز
بر تو كنندش بلامحال و محاله
هم به تو مالد فلك تو را كه ندارد
جز كه ز عمر تو چرخ برشده ماله
نالش او را كشيد مادر و فرزند
شربت او را چشيد عمه و خاله
نسخت مكرش تمام نايد اگر من
محبره سازم يكي چو چاه زباله
آمدن لاله و گذشتن او كرد
لالهٔ رخسار من چو زرد بلاله
تو به پياله نبيد خور كه مرا بس
حبر سياه و قلم نبيد و پياله
دهر به پرويزن زمانه فرو بيخت
مردم را چه خياره و چه رذاله
هرچه درو مغز و آرد بود فرو شد
بر سر ماشوب آمده است نخاله
ديو ستان شد زمين و خاك خراسان
زانكه همي ز ابر جهل بارد ژاله
دانا داند كز آب جهل نرويد
جز كه همه ديو كشتمند و نهاله
حكمت حجت بخوان كه حكمت حجت
بهتر و خوشتر بسي ز مال و ز كاله


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد