قصيده شماره ۲۱۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۱۳

۳۸ بازديد


بدخو جهان تو را ندهد دسته
تا تو ز دست او نشوي رسته
بستهٔ هوا مباش اگر خواهي
تا ديو مر تو را نگرد بسته
ديو از تو دست خويش كجا شويد
تا تو دل از طمع نكني شسته؟
تا كي بود خلاف تو با دانا
او جسته مر تو را و تو زو جسته
اي خوي بد چو بندهٔ بد رگ را
صد ره تو را به زير لگد خوسته
جز خوي بد فراخ جهاني را
بر تو كه كرد تنگ‌تر از پسته؟
بشنو به گوش دل سخن دانا
تا كي بوي به جهل كبا مسته؟
تا كي روي چو كرهٔ بد گوهر
جل و عنان دريده و بگسسته؟
چون از فساد باز كشي دستت
آنگه دهد صلاح تو را دسته
چون چرغ را دهند، هواي دل
يك چند داده بود تو را مسته
آن باد ساري از سر بيرون كن
اكنون كه پخته گشتي و آهسته
وان چون چنار قد چو چنبر شد
پر شوخ گشت دست چو پيلسته
آن را كه او سپر كند از طاعت
تير هواي دل نكند خسته
گرد از دل سياه فرو شويد
مسح و نماز و روزهٔ پيوسته
هر گه كه جست و جوي كني دين را
دنيا به پيشت آيد ناجسته
جاي خلاف‌هاست جهان، دروي
شايسته هست و هست نشايسته
بگذر ز شر اگر نبود خيري
نارسته به بود چو به بد رسته
نشنودي آن مثل كه زند عامه
«مرده به از به كام عدو زسته»
اندر رهند خلق جهان يكسر
همچون رونده خفته و بنشسته
بايسته چون بود به‌سزا دنيا
چون نيست او نشسته و بايسته
بر رفتنيم اگرچه در اين گنبد
بيچاره‌ايم و بسته و پيخسته
روزان شبان بكوش و چو بيهوشان
مگذار كار بيهده برسته
هرچيز باز اصل همي گردد
نيك و بد و نفايه و بايسته
دانست بايد اين و جز اين زيرا
دانسته به بود ز ندانسته
بر خوان ژاژخاي منه هرگز
اين خوب قول پخته و خايسته


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد