قصيده شماره ۲۱۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۱۵

۳۵ بازديد


اي خورده خوش و كرده فراوان فره
اكنون كه رفت عمر چه گوئي كه چه؟
اي بر جهنده كره، ز چنگال مرگ
شو گر به حيله جست تواني بجه
از مرگ كس نجست به بيچارگي
بي‌هوده‌اي نبرد كسي ره به ده
حلقهٔ كمند گشت زه پيرهنت
چون كرد بر تو چرخ كمان را به زه
تو نرم‌شو چو گشت زمانه درشت
مسته برو كه سود ندارد سته
بر نه به خرت بار كه وقت آمده است
دل در سراي و جاي سپنجي منه
خواهي كه تير دهر نيابد تو را
جوشن ز علم جوي و ز طاعت زره
بنگر چگونه بست تو را آنكه بست
اندر جهان به رشته به چندين گره
بيدار شو ز خواب كز اين سخت بند
هرگز كسي نرست مگر منتبه
زاري نكرد سود كسي را كه كرد
زاري و آب چشم كنارش زره
عمرت چو برف و يخ بگدازد همي
او را به هرچه كان نگدازد بده
زر است علم، عمر بدين زره بده
در گرم سير برف به زر داده به
كار سفر بساز اگرچه تو را
همسايه هست از تو بسي سال مه
ديوي است صعب در تن تو آرزو
جوياي آز و ناز و محال و فره
هرگه كه پيش رويت سر بركند
چون عاقلان به چوب نميديش ده
همچون شكر به هديه ز حجت كنون
بشنو ز روي حكمت بيتي دو سه
فرزند توست نفس، تو مالش دهش
بي‌راه را يكي به‌ره آرد به ره
هرگز نگشت نيك و مهذب نشد
فرزند نابكار به احسنت و زه
ناكشته تخم هرگز ناورد بر
اي در كمال فضل تو را يار نه
از مردمان به جمله جز از روي علم
مه را به مه مدار و نه كه را به كه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد