قصيده شماره ۲۱۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۱۶

۳۵ بازديد


به فرش و اسپ و استام و خزينه
چه افزاري چنين اي خواجه سينه؟
به خوي نيك و دانش فخر بايد
بدين پر كن به سينه اندر خزينه
شكر چه نهي به خوان بر چون نداري
به طبع اندر مگر سركه و ترينه؟
چو نيكو گشته باشد، خوت، بر خوانت
چه ميده است و چه كشكينهٔ جوينه
اگر نبود دگر چيزي، نباشد
ز گفتار نكو كمتر هزينه
چو ننوازي و ندهي گشت پيدا
كه جز بادي نداري در قنينه
ز خمي دانگ سنگي چاشني بس
اگر سركه بود يا انگبينه
زمانه گند پيري سال خورده است
بپرهيز،اي برادر،زين لعينه
چو تو سيصد هزاران آزموده است
اگر نه بيش ،باري بر كمينه
نباشد جز قرين رنج واندوه
قريني كش چنين باشد قرينه
بسي حنجر بريده است او به دنبه
شكسته است آهنينه بابگينه
به فردا چه اميدستت ؟كه فردا
نه موجود است همچون روز دينه
نگه كن تا كجا بودي واينجا
كه آوردت در اين بي‌در مدينه
چه آويزي درين؟ چون مي‌نداني
كه دينه است اين مدينه يا كهينه
يكي درياي ژرف است اين، كه هرگز
نرسته است از هلاكش يك سفينه
ز بهر اين زن بدخوي بي‌مهر
چه بايد بود با ياران به كينه؟
كه از دستش نخواهد رست يك تن
اگر مردينه باشد يا زنينه
ز دانش نردباني ساز و برشو
بر اين پيروزه چرخ پر نگينه
وز اين بدخو ببر از پيش آنك او
نهد بر سينه‌ت آن ناخوش برينه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد