شماره ۳۷ - در مدح سلطان مسعود غزنوي

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۳۷ - در مدح سلطان مسعود غزنوي

۳۵ بازديد


سمنبوي آن سر زلفش كه مشكين كرد آفاقش
عجب ني ارتبت گردد ز روي شوق مشتاقش
دو مار افساي عينينش دو مارستند زلفينش
كه هم مارست مار افساي و هم زهرست ترياقش
به خواب اندر سحرگاهان خيالش را به بردارم
همي‌بوسم سيه زلفين و آن رخسار براقش
ز خواب اندر چو برخيزم سيه گردم، دوته گردم
از آن جادو ، و زان آهو، سيه چشمش، دوته طاقش
مرا بر عاشقان داده يكي منشور سالاري
كه طومارش رخ زردست و مژگانست وراقش
گرفتم عشق آن آهو سپردم دل بدان جادو
كنون آهو وثاقي گشت و جادو كرد اوشاقش
ز سالاري به شاديها همه ساله رسد مردم
به زاريها رسيدم من از آن دو چشم زراقش
مرا بر عاشقان ملكت ز دست شاه بايستي
كه تا من از ره حكمت بدادي داد آفاقش
بتان را پيش بنشاندي به هم با عاشقان يكجا
بلاي زلف معشوقان جدا كردي ز عشاقش
ميان عاشقان اندر يكي ميثاق گستردي
جفا كردي هر آنكس را كه برگشتي ز ميثاقش
ظهير عاشقان بودي به عدل خويش درگيتي
چو خسرو حافظ خلقست از نزديك خلاقش
ملك مسعود بن محمودبن ناصر لدين‌الله
كه رضوان زينت طوبي برد، از بوي اخلاقش
جهانداري كه هر گه كو برآرد تيغ هندي را
زباني را به دوزخ در، بپيچد ساق برساقش
وگر فغفور چيني را دهد منشور درباني
به سنباده حروفش را بسنباند در احداقش
وگر خان را به تركستان فرستد مهر گنجوري
پياده از بلاساغون دوان آيد به ايلاقش
وگر افلاك را آصف همه اعناق خود كردي
خيال فرش تخت او شكستي پشت و اعناقش
وگر آزر بدانستي تصاويرش نگاريدن
نه ابراهيم از ان بدعت بري گشتي، نه اسحاقش
كمند رستم دستان نه بس باشد ركاب او
چنانچون گرز افريدون نه بس مسمار و مزراقش
و گر اجزاي جودش را گذر باشد به دوزخ بر
گلاب و شهد گرداند حميمش راو غساقش
همايون بازو و دستا كه آن دستست و آن بازو
كه هم آفات زراقست و هم آيات رزاقش
كرا خواهد، بدان بازو، ازو ارزاق برگيرد
كرا خواهد، كف دستش، كند موصول ارزاقش
الا تا باد نوروزي بيارايد گلستان را
و بلبل را به شبگيران خروش آيد بر اوراقش
ز يزدان تا جهان باشد مر او را ملكتي بيني
كه ملكتهاي گيتي را بود نسبت به رستاقش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد