شماره ۳۹ - در مدح اسپهبد

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۳۹ - در مدح اسپهبد

۳۴ بازديد


بيني آن تركي كه او چون برزند بر چنگ، چنگ
از دل ابدال بگريزد به صد فرسنگ، سنگ
بگسلد بر اسب عشق عاشقان بر تنگ صبر
چون كشد بر اسب خويش از موي اسب او تنگ تنگ
چنگ او در چنگ او همچون خميده عاشقي
با خروش و با نفير و با غريو و با غرنگ
عاشقي كو بر ميان خويش بر بسته‌ست جان
از سر زلفين معشوقش كمر بسته‌ست تنگ
زنگيي گويي بزد در چنگ او در چنگ خويش
هر دو دست خويش ببريده بر او مانند چنگ
وان سر انگشتان او را بر بريشمهاي او
جنبشي بس بلعجب و آمد شدي بس بي‌درنگ
بين كه ديباباف رومي در ميان كارگاه
ديبهي دارد به كار اندر، به رنگ بادرنگ
بر سماع چنگ او بايد نبيد خام خورد
مي‌خوش آيد خاصه اندرمهرگان بر بانگ چنگ
خوش بود بر هر سماعي مي، وليكن مهرگان
بر سماع چنگ خوشتر بادهٔ روشن چو زنگ
مهرگان جشن فريدونست و او را حرمتست
آذري نو بايد و مي خوردني بي‌آذرنگ
داد جشن مهرگان اسپهبد عادل دهد
آن كجا تنها به كشكنجير بندازد زرنگ
آب چون آتش بود با خشمش آتش همچو آب
گنگ چون دريا بود با جود او دريا چو گنگ
نيك و بدداني همي با نام نيك جاودان
هست نيك و نيستش بد، هست نام و نيست ننگ
ارزني باشد به پيش حمله‌اش ارژنگ ديو
پشه‌اي باشد به پيش گرزه‌اش پور پشنگ
تيغ او و رمح او و تير او و گرز او،
دست او و جام او و كلك او و پالهنگ
گاه ضرب و گاه طعن و گاه رمي و گاه قيد
گاه جود و گاه بزم و گاه خط و گاه جنگ
فرق بر و سينه سوز و ديده‌دوز و مغزريز
در بار و مشكساي و زردچهر و سرخ رنگ
آفرين زان مركب شبديز رنگ رخش رو
آنكه روز جنگ بر پشتش نهد زين رزنگ
دست او و پاي او و سم او و چشم او
آن شير و آن پيل و آن گور و آن رنگ
برده ران و برده سينه، برده زانو، برده ناف
از هيون و از هزبر و از گوزن و از پلنگ
دشت را و بيشه را و كوه را و آب را
چون گوزن و چون پلنگ و چون شترمرغ و نهنگ
با شدن، با آمدن، با رفتن و برگشتنش
ابرگرد و باد كند و برق سست و چرخ لنگ
ساق چون پولاد و زانو چون كمان و پي چو زه
سم چو الماس و دلش چون آهن و تن همچو سنگ
بيشبين چون كركس و جولان كننده چون عقاب
راهوار ايدون چو كبك و راسترو همچون كلنگ
اي رئيس مهربان، اين مهرگان فرخ گذار
فر و فرمان فريدون را تو كن فرهنگ و هنگ
خز بده اكنون به رزمه، مي ستان اكنون به رطل
مشك ريز اكنون به خرمن، عودسوز اكنون به تنگ
گاه سوي روم شو، گاهي به سوي زنگ شو
روي معشوق تو رومست و سيه زلفش چو زنگ
تا برآيد لخت لخت از كوه ميغ ماغگون
آسمان آبگون از رنگ او گردد خلنگ
تا برآيد از پس آن ميغ باد تندرو
آسمان چون رنگ بزدايد ز ميغ گرد رنگ
باد عمرت بي‌زوال و باد عزت بي‌كران
باد سعدت بي‌نحوست، باد شهدت بي‌شرنگ
بخت بي‌تقصير و محنت، روز بي‌مكروه و غم
دهر بي‌تلبيس و تنبل، چرخ بي‌نيرنگ و رنگ


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد