شماره ۴۲ - در مدح وزير سلطان مسعود غزنوي

۳۶ بازديد


الا يا خيمگي! خيمه فروهل
كه پيشاهنگ بيرون شد ز منزل
تبيره زن بزد طبل نخستين
شتربانان همي‌بندند محمل
نماز شام نزديكست و امشب
مه و خورشيد را بينم مقابل
وليكن ماه دارد قصد بالا
فروشد آفتاب از كوه بابل
چنان دو كفهٔ زرين ترازو
كه اين كفه شود زان كفه مايل
ندانستم من اي سيمين صنوبر
كه گردد روز چونين زود زايل
من و تو غافليم و ماه و خورشيد
براين گردون گردان نيست غافل
نگارين منا برگرد و مگري
كه كار عاشقان را نيست حاصل
زمانه حامل هجرست و لابد
نهد يك روز بار خويش حامل
نگار من، چو حال من چنين ديد
بباريد از مژه باران وابل
تو گويي پلپل سوده به كف داشت
پراكند از كف اندر ديده پلپل
بيامد اوفتان خيزان بر من
چنان مرغي كه باشد نيم بسمل
دو ساعد را حمايل كرد برمن
فرو آويخت از من چون حمايل
مرا گفت: اي ستمكاره به جايم!
به كام حاسدم كردي و عاذل
چه دانم من كه بازآيي تو يا نه
بدانگاهي كه باز آيد قوافل
ترا كامل همي‌ديدم به هر كار
وليكن نيستي در عشق كامل
حكيمان زمانه راست گفتند
كه جاهل گردد اندرعشق، عاقل
نگار خويش را گفتم: نگارا!
نيم من در فنون عشق جاهل
وليكن اوستادان مجرب
چنين گفتند در كتب اوايل
كه عاشق قدر وصل آنگاه داند
كه عاجز گردد از هجران عاجل
بدين زودي ندانستم كه ما را
سفر باشد به عاجل يا به آجل
وليكن اتفاق آسماني
كند تدبيرهاي مرد باطل
غريب از ماه والاتر نباشد
كه روز و شب همي‌برد منازل
چو برگشت از من آن معشوق ممشوق
نهادم صابري را سنگ بر دل
نگه كردم به گرد كاروانگاه
به جاي خيمه و جاي رواحل
نه وحشي ديدم آنجا و نه انسي
نه راكب ديدم آنجا و نه راجل
نجيب خويش را ديدم به يكسو
چو ديوي دست و پا اندر سلاسل
گشادم هر دو زانو بندش از دست
چو مرغي كش گشايند از حبايل
برآوردم زمامش تا بناگوش
فروهشتم هويدش تا به كاهل
نشستم از برش چون عرش بلقيس
بجست او چون يكي عفريت هايل
همي‌راندم نجيب خويش چون باد
همي‌گفتم كه اللهم سهل
چو مساحي كه پيمايد زمين را
بپيمودم به پاي او مراحل
همي‌رفتم شتابان در بيابان
همي‌كردم به يك منزل، دو منزل
بياباني چنان سخت و چنان سرد
كزو خارج نباشد هيچ داخل
ز بادش خون همي‌بفسرد در تن
كه بادش داشت طبع زهر قاتل
ز يخ گشته شمرها همچو سيمين
طبقها بر سر زرين مراجل
سواد شب به وقت صبح بر من
همي‌گشت از بياض برف مشكل
همي‌بگداخت برف اندر بيابان
تو گفتي باشدش بيماري سل
بكردار سريشمهاي ماهي
همي‌برخاست از شخسارها گل
چوپاسي از شب ديرنده بگذشت
برآمد شعريان از كوه موصل
بنات النعش كرد آهنگ بالا
بكردار كمر شمشير هرقل
رسيدم من فراز كاروان تنگ
چو كشتي كو رسد نزديك ساحل
به گوش من رسيد آواز خلخال
چو آواز جلاجل از جلاجل
جرس دستان گوناگون همي‌زد
بسان عندليبي از عنادل
عماري از بر تركي تو گفتي
كه طاوسي‌ست بر پشت حواصل
جرس مانندهٔ دو ترگ زرين
معلق هر دو تا زانوي بازل
ز نوك نيزه‌هاي نيزه‌داران
شده وادي چو اطراف سنابل
چو ديدم رفتن آن بيسراكان
بدان كشي روان زير محامل
نجيب خويش را گفتم سبكتر
الا يا دستگير مرد فاضل
بچر! كت عنبرين بادا چراگاه
بچم! كت آهنين بادا مفاصل
بيابان در نورد و كوه بگذار
منازلها بكوب و راه بگسل
فرود آور به درگاه وزيرم
فرود آوردن اعشي به باهل
به عالي درگه دستور، كو راست
معالي از اعالي وز اسافل
وزيري چون يكي والا فرشته
چه در ديوان، چه در صدر محافل
وزيران دگر بودند زين پيش
همه ديوان به ديوان رسايل
حديث او معاني در معاني
رسوم او فضايل در فضايل
همي‌نازد به عدل شاه مسعود
چو پيغمبر به نوشروان عادل
درآيد پيش او بدره چو قارون
درآيد پيش او سائل چو عايل
شود از پيش او سائل چو بدره
رود از پيش او بدره چو سائل
بلرزند از نهيب او نهنگان
بلرزد كوه سنگين از زلازل
الا يا آفتاب جاودان تاب
اساس ملكت و شمع قبايل
تويي ظل خدا و نور خالص
به گيتي كس شنيده‌ست اين شمايل
يكي ظلي كه هم ظلست و هم نور
يكي نوري كه هم نورست و هم ظل
گهر داري، هنر داري به هركار
بزرگي را چنين باشد دلايل
تويي وهاب مال و جز تو واهب
تويي فعال جود و جز تو فاعل
يكي شعر تو شاعرتر ز حسان
يكي لفظ تو كاملتر ز كامل
خداوندا من اينجا آمدستم
به اميد تو و اميد مفضل
افاضل نزد تو يازند هموار
كه زي فاضل بود قصد افاضل
گرم مرزوق گرداني به خدمت
همان گويم كه اعشي گفت و دعبل
و گر از خدمتت محروم ماندم
بسوزم كلك و بشكافم انامل
الا تا بانگ دراجست و قمري
الا تا نام سيمرغست و طغرل
تنت پاينده باد و چشم روشن
دلت پاكيزه باد و بخت مقبل
دهاد ايزد مرا در نظم شعرت
دل بشار و طبع ابن مقبل


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد