شماره ۴۴ - در مدح سلطان مسعود غزنوي

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۴۴ - در مدح سلطان مسعود غزنوي

۳۸ بازديد


آمد نوروز ماه با گل سوري به هم
بادهٔ سوري بگير، بر گل سوري بچم
زلف بنفشه ببوي، لعل خجسته ببوس
دست چغانه بگير، پيش چمانه به خم
از پسر نردباز داو گران بر به نرد
وز دو كف سادگان ساتگني كش به دم
اي صنم ماهروي! خيز به باغ اندر آي
زانكه شد از رنگ و بوي باغ بسان صنم
شاخ برانگيخت در، خاك برانگيخت نقش
باد فرو بيخت مشك، ابر فرو ريخت نم
مقرعه زن گشت رعد مقرعهٔ او درخش
غاشيه كش گشت باد، غاشيهٔ او ديم
قمري در شد به حال، طوطي در شد به نطق
بلبل در شد به لحن، فاخته در شد به دم
در جلوات آمده‌ست بر سر گل عندليب
در حركات آمده‌ست شاخك شاهسپرم
باد علمدار شد، ابر علم شد سياه
برق چنانچون ز زر يك دو طراز علم
راغ به باغ اندرون، چون علم اندر علم
باغ به راغ اندرون، چون ارم اندر ارم
بر دم طاووس ماه، بر سر هدهد كلاه
بر رخ دراج گل، بر لب طوطي بقم
گردن هر قمريي معدن جيمي ز مشك
ديدهٔ هر كبككي مسكن ميمي ز دم
رنگ رخ لاله را ازند و عودست خال
شمع گل زرد را از مي و مشكست شم
ماهي در آبگير دارد جزعين زره
آهو در مرغزار دارد سيمين شكم
باد زره گر شده‌ست، آب مسلسل زره
ابر شده خيمه دوز ماغ مسلسل خيم
صلصل خواند همي شعر لبيد و زهير
نارو راند همي مدح جرير و قثم
بر دم هر طاووسي صد قمر و سي قمر
بر پر هر كككي نه رقم و ده رقم
مرغان بر گل كنند جمله به نيكي دعا
بر تن و بر جان مير بارخداي عجم
بار خدايي كه او جز به رضاي خدا
بر همه روي زمين مي‌ننهد يك قدم
شاه جهان بوسعيد ابن يمين دول
حافظ خلق خدا ناصر دين امم
از بر اهل زمين، وز بر تخت پدر
هست چو شمس الضحي هست چو بدر الظلم
روي ندارد گران از سپه و جز سپه
مال ندارد دريغ از حشم و جز حشم
دولت او غالبست، بر عدو و جز عدو
طاعت او واجبست بر خدم و جز خدم
عاقبت كار او در دو جهان خير كرد
عاقبت كار او خير بود لاجرم
نيست به بد رهنمون، نيست به بد مضطرب
نيست به بد بردبار، نيست به بد متهم
شرم خدا آفرين بر دل او غالبست
شرم نكو خصلتيست در ملك محتشم
بد نسگالد به خلق، بد نبود هرگزش
وانكه بدي كرد هست عاقبتش بر ندم
ديوست آنكس كه هست عاصي در امر او
ديو در امر خداي عاصي باشد، نعم
ايزد هفت آسمان كرده‌ست اندر قران
لعنت اينند جاي بر تن ديو دژم
خسرو ما پيش ديو جم سليمان شده‌ست
وان سر شمشير او مهر سليمان جم
بالله نزديك من حاجت سوگند نيست
كز همه ديوان ملك، دود برآرد به هم
يا بكشدشان به پيل يا بكشدشان به تير
يا بگذارد به تيغ، يا بگدازد به غم
تيغ دو دستي زند بر عدوان خداي
همچو پيمبر زده‌ست بر در بيت‌الحرم
نز پي ملكت زند شاه جهان تيغ كين
نز پي تخت و حشم، نز پي گنج و درم
بلكه ز بهر خداي وز پي خلق خداي
وز پي ربح سپاه، وز پي سود خدم
داني كاين فتنه بود هم به گه بيور اسب
هم به گه بخت‌نصر هم به گه بوالحكم
هم گه بهرام گور هم گه نوشيروان
هم به گه اردشير هم به گه رستهم
آخر چيره نبود جز كه خداوند حق
آخر بيگانه را دست نبد بر عجم
آخر ديري نماند استم استمگران
زانكه جهان‌آفرين دوست ندارد ستم
ايزد ما اين جهان نز پي جور آفريد
نز پي ظلم و فساد، نز پي كين و نقم
داد ببين تا كجاست، فضل ببين تا كراست
كيست عظيم الفعال، كيست كريم الشيم
اوست خداوند ملك، اوست خداوند خلق
اوست محلي به حمد اوست مصفا ز ذم
داد بر خسروست، فضل بر شهريار
جود بر شاه شرق، بخشش مال و نعم
تا نكند كس شمار جنبش چرخ فلك
تا نكند كس پديد منبع جذر اصم
شاد روان باد شاه شاد دل و شادكام
گنجش هر روز بيش، رنجش هر روز كم
بر سر او تاج او نور فزوده به ملك
در كف او تيغ او خصم كشيده به دم
دست سوي جام مي، پاي سوي تخت زر
چشم سوي روي خوب، گوش سوي زير وبم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد