دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۳۳ ۳۵ بازديد
روزي چپكي از زبر شاخ به پا شد
تا طعمهٔ نغزي به كف آرد به هوا شد
بر نول كج و پنجهٔ خونريز نظر كرد
مغرور به اسباب شكار ضعفا شد
در جستوجوي صيد نگاهي به زمين كرد
بر سبزگكي صعوگكي جلوهنما شد
آنگونه فرو شد به سرش تيز كه گويي:
تيري ز كمان جانب آنصعوه رها شد
بگرفت به سرپنجهٔ بيداد گلويش
محشر به سر صعوهٔ بيچاره به پا شد
تا خواست چپك نقشهٔ شومش شود انجام
يكباره فرو نعرهزنان باز قضا شد
با پنجه چنان سخت بزد مغز چپك را
كآن صعوه ز پنجال چپك رَست و رها شد
آندم نفس خويش به راحت به در آورد
گفتا:«چه عجب شد كه بلا ردِّ بلا شد»
كابل مرداد ١۳۳۲
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد