دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۳۰ ۳۷ بازديد
چنگِ باران را، به زانو، مي گذارد ابر
تا بخواند ناودان؛ آواز.
آسمانِ تيره و كوتاه و سنگين را
باز مي بينم.
مثل شيري، در قفس مانم.
در اتاق خود،
مي روم بالا و پايين، باز مي آيم.
مي پرم
چون چلچله
بي وقفه، در آفاق انديشه،
و نمي گيرم، دمي آرام.
در گلوي ناودان ها، بغض باران، باز مي پيچد.
صاعقه گه گاه
مي زند، در پشت شيشه، بال.
مي كند خلوت،
تمام كوچه هاي شهر را
شب، باز.
مي دمد هر لحظه در شيپورِ طوفان، باد.
باد، از آن سوي كوهِ دور مي آيد.
بر مرادِ من اگر يك دم نگردد؛ سخت
آسمان را، بر زمين كوبم.
من نهال آرزويم را
با نهال آرزوي آن كساني داده ام پيوند،
كه نمي ترسند از رفتن.
مي روم، ماندن نمي دانم.
موجم و هر حر كتم، صد موج، در دريا مي اندازد.
گر بمانم، سنگ مي گردم.
زندگي را، مي توان بر روي خود، مانند يك «در» بست.
مي توان هم باز از هم كرد.
مي توان آن قدر در جا بي تحرك ماند تا پوسيد.
مي توان
با جنبشي
از دانه تا گل رفت.
زندگي را، دوست مي دارم.
عشق مي ورزم به آناني كه چون من عشق مي ورزند.
دوست مي دارم كساني را كه
چون من
ديگران را، دوست مي دارند.
من نمي مانم، نخواهم ماند.
آب راكد نيستم اي دوست!
آب راكد، از براي كرمها، خوب است.
مي روم، ماندن نمي دانم.
موجم و هر حركتم
صد موج
در دريا مي اندازد.
گر بمانم، سنگ مي گردم.
مرگ موجي، مرگ دريا نيست.
مرگ من، پايان هستي، پس نخواهد بود.
مرگ موجي، مرگ امواجي كه در درياست، هرگز نيست.
مرگ من، پس نقطهٔ پايان يك هستي است.
موجم و با حركتم، تكرار مي گردم.
آمدم، از قرن هاي دور
مي روم، تا قرن هاي ديگري
بس دورتر از آنچه
در پندار مي آيد.
موجم و ماندن نمي دانم.
مي كنم، كاري كه بايد كرد.
مي روم، راهي كه بايد رفت.
در «شدن» هستم.
تا كه دست افشان كنم صد موج دريا را،
پاي كوبان مي روم
ماندن نمي دانم.
مي روم تا واپسين قدرت كه دارم
باز،
مي روم
ماندن نمي دانم.
در شدن، هستم.
دانهٔ پوينده را، راهي است تا جنگل.
ماهي جويندهٔ هر رود را، راهي است تا دريا.
زندگي را دوست مي دارم.
آن چنان كه، رود دريا را.
آن چنان كه، هر پرستو فصلِ گرما را.
در زماني را كه بايد گفت «نه» اي دوست!
من از آن قومم كه
«آري»
بر زبان هرگز نياوردند.
زندگي را دوست بايد داشت.
زندگي را، آب بايد داد،
تا گياهي، بارور گردد.
زندگي را
در خيابانهاي شهر خويش
بايد برد.
زندگي را گر ببندي مي شود كوچك
مثل مغز دشمنان ما.
زندگي را، مثل دشتي، باز بايد كرد.
با سري افراشته، چون كوه
ايستاده بر دو پا
مغرور
مي گويم:
موج، مي داند چه مي گويم.
آن كه مي گويد كه بايد ماند
لذت در پاي كوبي هاي رفتن را، نمي داند.
زندگي، بازي نبود و نيست.
زندگي، ابزار كار و دست انسان است.
زندگي، كار است.
جنگ بايد كرد،
با كساني كه خراب و زشت مي سازند
كوچه باغ زندگي را. باز
جنگ بايد كرد،
با كساني كه گلوي خلق ها را سخت
در ميان چنگ و دندان هاي خود، چون گرگ
مي فشارند و رها يكدم نمي سازند.
زندگي را مثل شعر آي آدم هاي «نيما»
درك بايد كرد.
زندگي را، فتح بايد كرد.
زندگي، كار است
كار اگر باشد
مي توان هر مشكلي را،
سخت آسان كرد.
كار اگر باشد
با سفينه هاي كاملتر
آدمي تا اختراني دورتر از ماه
مي تواند كرد روزي عاقبت پرواز.
زندگي، امشب اگر بر روي كوه قاف هم باشد
تا به چنگ افتد
به اعماق هزار افسانه، چون سيمرغ
بايد رفت.
بال بايد زد به كوه قاف.
زندگي باشد اگر فرسنگ ها فرسنگ دور از ما
تا به دست آيد، به پا بايد
هفت كفش آهنين را كرد.
هفت كوه و دشت و صحرا را
بدون وقفه
بايد پشت سر بگذاشت.
زندگي، چون قرص ناني هست
مثل يك قحطي زده، آن را، حريصانه،
گاز بايد زد.
زندگي شيرين تر از لبخند زيبايي است،
بر لبان كودكي، در خواب.
زندگي
مثل پرِ طاووس
وقتي باز مي گردد،
بس تماشايي است.
كرم در يك پيله هم، از پيلهٔ خود، سخت بيزار است.
همتي باشد اگر
بي شك
مي توان از پيله بيرون رفت.
مي توان پروانه شد، پر باز كرد
پرواز كرد، پرواز.
مي توان
بر پنجره هاي اتاق زندگاني
پرده هاي تيره اي آويخت
و نشست و تيرگي را سخت لعنت كرد.
يا نشست و آيه هاي يأس را سر داد.
مي توان، با اعتقادِ راسخي اما
تمام پنجره ها را
باز از هم كرد
و به سوي خويش
طيفِ نورِ آفتابِ گرم را، پر داد.
انزوا؛ ديوار پوشالي است.
بايد اين ديوار را با خاك يكسان كرد.
عشق را بايد ميان كوچه ها، چون سيل، جاري ساخت.
عشق را بايد:
مثل ابري، باز بر اين سرزمينِ سوخته، باراند.
عشق را بايد:
هزاران ريشه كرد و
هر كجا روياند.
عاشقي آموز و مرد عشق باش اي دوست!
همتي كن، خويش را، درياب.
چشم ها را باز كن
بنگر:
زندگي مانند يك رنگين كمان، زيباست
زندگي؛ آميزشي از جنبش و زايش، چنان درياست.
زندگي را مي توان فهميد
چون عقابي، لذت پرواز را، در اوج.
زندگي را، مي توان حس كرد،
چون پرستويي
كه سوي سرزمين گرمسيري
مي كند پرواز.
زندگي بايد:
غرق در جنبش شود، مانند يك چشمه.
ساده باشد، مثل آيينه.
زندگي مانند يك سكه است.
شير
يا
خط؟
- شير.
من در اين هنگامهٔ هنگامه ها، اي دوست!
شير مي خواهم، دوباره شير.
زندگي، كار است.
كار، انسان را
چيرگي مي بخشد و اميد.
كار اگر باشد يقين من نيز
مي توانم نيمه اي انسان،
نيمه اي ديگر خدايي شد.
آرشي هستي تو، اي انسان!
از براي اينكه توران شهرها سازي
تيرِ همت را
در كمانِ جانِ خود بگذار
و به سوي بينهايت دور مي انداز.
همتي باشد اگر، يك قطرهٔ كوچك
گوهري ناياب مي گردد.
نيستي كمتر تو از يك قطره، اي انسان!
وحشتي از آدم برفي نبايد داشت.
آدم برفي پس از يك تابش خورشيد
آب مي گردد.
وحشتي از زندگي در دل نبايد داشت.
مرد بايد بود و بي وحشت.
زندگي
- باري-
مساوي هست با حركت.
زندگي يعني كه بايد رفت، بايد رفت، بايد رفت.
زندگي يعني كه بايد شد.
زندگي معناي ديگر نيز دارد؛ كار.
مي روم، ماندن نمي دانم.
مي كنم كاري كه بايد كرد.
مي روم راهي كه بايد رفت.
موجم و هر حركتم
صد موج
در دريا، مي اندازد.
گر بمانم، سنگ مي گردم.
باز مي خواند، شبانگاهان،
ناودان آواز باران را.
نا اميدي را به زيرِ پاي خود، له ساز.
شب به پايان مي رسد آخر...
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد