در دوزخ اتفاق افتاد (براي محمد روشن عزيز)

۳۳ بازديد

در پاي چاهِ باديه اي، آرد مي كند او
- دانه دانه - هستهٔ خرما را.
در پاي چاه باديه، من سخت شرمناك.
 
ناگاه، مردي كنار من
با دست خود، اشاره به آن دور كرد و گفت:
«آنجا نگاه كن ...آنجا!»
- آيا چه ديده است؟
 
در زير آفتاب
من هر دو دست را
چون سايبان ديدهٔ مشتاق مي كنم
مي بينم
در انتهاي باديه - آنجا كه هيچ نيست غير از غبار -
با زين و برگِ كج شده، يك اسبِ بي سوار
دارد به سوي خطِ افق تند مي دود.
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد