بخش ۱۱ - در داستان ابومنصور

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۱ - در داستان ابومنصور

۳۴ بازديد


بدين نامه چون دست كردم دراز
يكي مهتري بود گردنفراز
جوان بود و از گوهر پهلوان
خردمند و بيدار و روشن روان
خداوند راي و خداوند شرم
سخن گفتن خوب و آواي نرم
مرا گفت كز من چه بايد همي
كه جانت سخن برگرايد همي
به چيزي كه باشد مرا دسترس
بكوشم نيازت نيارم به كس
همي داشتم چون يكي تازه سيب
كه از باد نامد به من بر نهيب
به كيوان رسيدم ز خاك نژند
از آن نيكدل نامدار ارجمند
به چشمش همان خاك و هم سيم و زر
كريمي بدو يافته زيب و فر
سراسر جهان پيش او خوار بود
جوانمرد بود و وفادار بود
چنان نامور گم شد از انجمن
چو در باغ سرو سهي از چمن
نه زو زنده بينم نه مرده نشان
به دست نهنگان مردم كشان
دريغ آن كمربند و آن گردگاه
دريغ آن كيي برز و بالاي شاه
گرفتار زو دل شده نااميد
نوان لرز لرزان به كردار بيد
يكي پند آن شاه ياد آوريم
ز كژي روان سوي داد آوريم
مرا گفت كاين نامهٔ شهريار
گرت گفته آيد به شاهان سپار
بدين نامه من دست بردم فراز
به نام شهنشاه گردنفراز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد