بخش ۱۲ - ستايش سلطان محمود

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۲ - ستايش سلطان محمود

۳۵ بازديد


جهان آفرين تا جهان آفريد
چنو مرزباني نيامد پديد
چو خورشيد بر چرخ بنمود تاج
زمين شد به كردار تابنده عاج
چه گويم كه خورشيد تابان كه بود
كزو در جهان روشنايي فزود
ابوالقاسم آن شاه پيروزبخت
نهاد از بر تاج خورشيد تخت
زخاور بياراست تا باختر
پديد آمد از فر او كان زر
مرا اختر خفته بيدار گشت
به مغز اندر انديشه بسيار گشت
بدانستم آمد زمان سخن
كنون نو شود روزگار كهن
بر انديشهٔ شهريار زمين
بخفتم شبي لب پر از آفرين
دل من چو نور اندر آن تيره شب
نخفته گشاده دل و بسته لب
چنان ديد روشن روانم به خواب
كه رخشنده شمعي برآمد ز آب
همه روي گيتي شب لاژورد
از آن شمع گشتي چو ياقوت زرد
در و دشت برسان ديبا شدي
يكي تخت پيروزه پيدا شدي
نشسته برو شهرياري چو ماه
يكي تاج بر سر به جاي كلاه
رده بر كشيده سپاهش دو ميل
به دست چپش هفتصد ژنده پيل
يكي پاك دستور پيشش به پاي
بداد و بدين شاه را رهنماي
مرا خيره گشتي سر از فر شاه
وزان ژنده پيلان و چندان سپاه
چو آن چهرهٔ خسروي ديدمي
ازان نامداران بپرسيدمي
كه اين چرخ و ماهست يا تاج و گاه
ستارست پيش اندرش يا سپاه
يكي گفت كاين شاه روم است و هند
ز قنوج تا پيش درياي سند
به ايران و توران ورا بنده‌اند
به راي و به فرمان او زنده‌اند
بياراست روي زمين را به داد
بپردخت ازان تاج بر سر نهاد
جهاندار محمود شاه بزرگ
به آبشخور آرد همي ميش و گرگ
ز كشمير تا پيش درياي چين
برو شهرياران كنند آفرين
چو كودك لب از شير مادر بشست
ز گهواره محمود گويد نخست
نپيچد كسي سر ز فرمان اوي
نيارد گذشتن ز پيمان اوي
تو نيز آفرين كن كه گوينده‌اي
بدو نام جاويد جوينده‌اي
چو بيدار گشتم بجستم ز جاي
چه مايه شب تيره بودم به پاي
بر آن شهريار آفرين خواندم
نبودم درم جان برافشاندم
به دل گفتم اين خواب را پاسخ است
كه آواز او بر جهان فرخ است
برآن آفرين كو كند آفرين
بر آن بخت بيدار و فرخ زمين
ز فرش جهان شد چو باغ بهار
هوا پر ز ابر و زمين پرنگار
از ابر اندرآمد به هنگام نم
جهان شد به كردار باغ ارم
به ايران همه خوبي از داد اوست
كجا هست مردم همه ياد اوست
به بزم اندرون آسمان سخاست
به رزم اندرون تيز چنگ اژدهاست
به تن ژنده پيل و به جان جبرئيل
به كف ابر بهمن به دل رود نيل
سر بخت بدخواه با خشم اوي
چو دينار خوارست بر چشم اوي
نه كند آوري گيرد از باج و گنج
نه دل تيره دارد ز رزم و ز رنج
هر آنكس كه دارد ز پروردگان
از آزاد و از نيكدل بردگان
شهنشاه را سربه‌سر دوستوار
به فرمان ببسته كمر استوار
نخستين برادرش كهتر به سال
كه در مردمي كس ندارد همال
ز گيتي پرستندهٔ فر و نصر
زيد شاد در سايهٔ شاه عصر
كسي كش پدر ناصرالدين بود
سر تخت او تاج پروين بود
و ديگر دلاور سپهدار طوس
كه در جنگ بر شير دارد فسوس
ببخشد درم هر چه يابد ز دهر
همي آفرين يابد از دهر بهر
به يزدان بود خلق را رهنماي
سر شاه خواهد كه باشد به جاي
جهان بي‌سر و تاج خسرو مباد
هميشه بماناد جاويد و شاد
هميشه تن آباد با تاج و تخت
ز درد و غم آزاد و پيروز بخت
كنون بازگردم به آغاز كار
سوي نامهٔ نامور شهريار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد