بخش ۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱

۳۵ بازديد


سخن گوي دهقان چه گويد نخست
كه نامي بزرگي به گيتي كه جست
كه بود آنكه ديهيم بر سر نهاد
ندارد كس آن روزگاران به ياد
مگر كز پدر ياد دارد پسر
بگويد ترا يك به يك در به در
كه نام بزرگي كه آورد پيش
كرا بود از آن برتران پايه بيش
پژوهندهٔ نامهٔ باستان
كه از پهلوانان زند داستان
چنين گفت كآيين تخت و كلاه
كيومرث آورد و او بود شاه
چو آمد به برج حمل آفتاب
جهان گشت با فر و آيين و آب
بتابيد ازآن سان ز برج بره
كه گيتي جوان گشت ازآن يكسره
كيومرث شد بر جهان كدخداي
نخستين به كوه اندرون ساخت جاي
سر بخت و تختش برآمد به كوه
پلنگينه پوشيد خود با گروه
ازو اندر آمد همي پرورش
كه پوشيدني نو بد و نو خورش
به گيتي درون سال سي شاه بود
به خوبي چو خورشيد بر گاه بود
همي تافت زو فر شاهنشهي
چو ماه دو هفته ز سرو سهي
دد و دام و هر جانور كش بديد
ز گيتي به نزديك او آرميد
دوتا مي‌شدندي بر تخت او
از آن بر شده فره و بخت او
به رسم نماز آمدنديش پيش
وزو برگرفتند آيين خويش
پسر بد مراورا يكي خوبروي
هنرمند و همچون پدر نامجوي
سيامك بدش نام و فرخنده بود
كيومرث را دل بدو زنده بود
به جانش بر از مهر گريان بدي
ز بيم جداييش بريان بدي
برآمد برين كار يك روزگار
فروزنده شد دولت شهريار
به گيتي نبودش كسي دشمنا
مگر بدكنش ريمن آهرمنا
به رشك اندر آهرمن بدسگال
همي راي زد تا بباليد بال
يكي بچه بودش چو گرگ سترگ
دلاور شده با سپاه بزرگ
جهان شد برآن ديوبچه سياه
ز بخت سيامك وزآن پايگاه
سپه كرد و نزديك او راه جست
همي تخت و ديهيم كي شاه جست
همي گفت با هر كسي راي خويش
جهان كرد يكسر پرآواي خويش
كيومرث زين خودكي آگاه بود
كه تخت مهي را جز او شاه بود
يكايك بيامد خجسته سروش
بسان پري پلنگينه پوش
بگفتش ورا زين سخن دربه‌در
كه دشمن چه سازد همي با پدر
سخن چون به گوش سيامك رسيد
ز كردار بدخواه ديو پليد
دل شاه بچه برآمد به جوش
سپاه انجمن كرد و بگشاد گوش
بپوشيد تن را به چرم پلنگ
كه جوشن نبود و نه آيين جنگ
پذيره شدش ديو را جنگجوي
سپه را چو روي اندر آمد به روي
سيامك بيامد برهنه تنا
برآويخت با پور آهرمنا
بزد چنگ وارونه ديو سياه
دوتا اندر آورد بالاي شاه
فكند آن تن شاهزاده به خاك
به چنگال كردش كمرگاه چاك
سيامك به دست خروزان ديو
تبه گشت و ماند انجمن بي‌خديو
چو آگه شد از مرگ فرزند شاه
ز تيمار گيتي برو شد سياه
فرود آمد از تخت ويله كنان
زنان بر سر و موي و رخ را كنان
دو رخساره پر خون و دل سوگوار
دو ديده پر از نم چو ابر بهار
خروشي برآمد ز لشكر به زار
كشيدند صف بر در شهريار
همه جامه‌ها كرده پيروزه رنگ
دو چشم ابر خونين و رخ بادرنگ
دد و مرغ و نخچير گشته گروه
برفتند ويله كنان سوي كوه
برفتند با سوگواري و درد
ز درگاه كي شاه برخاست گرد
نشستند سالي چنين سوگوار
پيام آمد از داور كردگار
درود آوريدش خجسته سروش
كزين بيش مخروش و بازآر هوش
سپه ساز و بركش به فرمان من
برآور يكي گرد از آن انجمن
از آن بد كنش ديو روي زمين
بپرداز و پردخته كن دل ز كين
كي نامور سر سوي آسمان
برآورد و بدخواست بر بدگمان
بر آن برترين نام يزدانش را
بخواند و بپالود مژگانش را
وزان پس به كين سيامك شتافت
شب و روز آرام و خفتن نيافت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد